افسانه‌های تبای – ۳ اثر به جا مانده از سوفوکلس

معرفی کتاب افسانه‌های تبای (به انگلیسی Theban plays)

559
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

در این نوشته قصد داریم کتاب افسانه‌های تبای را که شامل سه نمایشنامه است، معرفی کنیم. افسانه‌های تبای مانند مده‌آ،‌ از نمایشنامه‌های قدیمی است و در کنار مده‌آ و در انتظار گودو از نمایشنامه‌هایی است که دانشجویان تئاتر و علاقه‌مندان به دنیای نمایش باید از همان ابتدای کار آن را بخوانند.

معرفی نویسندۀ افسانه‌های تبای: سوفوکلس

مجسمه‌ای از سوفوکلس

مجسمه‌ای از سوفوکلس

سوفوکلس (به انگلیسی: Sophocles و به یونانی: Σοφοκλῆς) از تراژدی‌نویسان یونان باستان بود. او بین سال‌های ۴۹۷ و ۴۹۶ قبل از میلاد به دنیا آمد و حدود سال ۴۰۵ از دنیا رفت. پدر او در زمان خودش از مردمان ثروتمند به شمار می‌رفت چراکه کارگاه تولیدی شمشیر داشت. در عصر او، مردم آیسخولوس (یکی از نمایشنامه‌نویسان یونان باستان) را به عنوان بهترین نمایشنامه‌نویس می‌شناختد اما سوفوکلس با متن‌هایی که نوشت آیسخولوس را در رقابت دیونوسیا شکست داد و نظر مردم را به خود جلب کرد. دو تا از مهم‌ترین دست‌آورد‌های او این بود که: ۱٫ نقش هم‌سرایان در نمایشنامه‌ها را کم‌تر کرد و  ۲٫ توانست شخصیت‌ها را بیشتر توسعه دهد. سایر نمایشنامه‌نویسان هم‌عصرش تراژدی را در زندگی خدایان می‌جستند، اما او تراژدی را به زندگی‌ انسان‌هایی که به مبارزه با تقدیر پرداخته‌اند، وارد کرد. یکی از پسران و یکی از نوه‌های او نیز کار نمایشنامه‌نویسی را ادامه دادند.

محتوای کتاب افسانه‌های تبای

افسانه‌های تبای شامل سه تراژدی به نام‌های ادیپ شهریار، ادیپ در کولونوس و آنتیگونه است. این سه تراژدی در واقع در ادامۀ یک‌دیگر نوشته شده‌اند و داستان فلاکت سه نسل از یک خانواده را روایت می‌کنند.

در این نمایشنامه‌ها خط داستانی شاید کمی پیچیده به نظر بیاید. در ادامه، خلاصه‌ای از هر کدام از این سه نمایشنامه را آورده‌ایم.

ادیپ شهریار

ادیپ در شهر تب و در خاندان لابداسید به دنیا آمد. این خاندان مورد نفرین خدایان بودند و قرار بود هرکدام از آن‌ها به مرگی دردناک بمیرند. بعد از به دنیا آمدن ادیپ، پیشگویان به لائیوس پدر ادیپ که پادشاه شهر بود، می‌گویند که این فرزند قرار است پدر خود را بکشد و با مادر خود ازدواج کرده و همبستر شود. پدر و مادر که می‌خواستند از این طالع جلوگیری کنند و در عین حال نمی‌توانستند فرزندشان را بکشند، تصمیم می‌گیرند او را به نحوی رها کنند تا به حال خود بمیرد. اما دست تقدیر! ادیپ به شهر کورنیتوس می‌رسد و آن‌جا بزرگ می‌شود اما نمی‌داند که پدر و مادرش، پدر و مادر خونی او نیستند. وقتی از سرنوشت خود آگاه می‌شود، برای دچار نشدن به آن فرار می‌کند و در راه لانیوس، پدر خونی‌اش را می‌بیند، با او درگیر می‌شود و او را به قتل می‌رساند. سپس بدون اینکه بداند تب زادگاهش است، می‌خواهد وارد تب شود. اما ابوالهل در ورودی تب است و برای کسانی که می‌خواهند وارد تب شوند، معمایی مطرح می‌کند و اگر کسی نتواند آن معما را پاسخ دهد، ابوالهل او را خفه می‌کند و می‌کشد.

ابولهل از ادیپ می‌پرسد:

آن کیست که صبح چهار پا، ظهر دو پا و شب سه پا دارد؟

بعد از آنکه ادیپ با موفقیت معما را حل کرد، ابوالهل سقوط کرده و می‌میرد. مردم از اینکه نفرین شهرشان بلاخره برطرف شده بود، خوشحالی کردند و ادیپ، مرد جوان دانا، را به پادشاهی برگزیدند و به عقد ملکه (مادر ادیپ) در آوردند. البته ادیپ از این گناهان هیچ خبری نداشت و چندین سال به خوبی حکومت کرد، تا اینکه طاعون شهر را فرا گرفت. پیشگویان گفتند: دلیل طاعون این است که فردی گناهکار به خون مردی شریف در این شهر است. آن فرد گناهکار همان ادیپ و آن مرد شریف همان پدرش بود. اینجا، ادیپ که از سرگذشت شوم خودش آگاه می‌شود، مادرش را به دار می‌آویزد و چشمان خود را نابینا می‌کند تا فلاکت خود را نه با چشم سر بلکه با چشم دل ببیند.

ادیپ در کولونوس

ادیپ چهار فرزند دارد، دو پسر: پولونیکس (پسر بزرگ‌تر) و اته‌اکلس (پسر کوچک‌تر) و دو دختر: آنتیگونه و ایسمینه.

بعد از مشخص شدن ماجرای شوم ادیپ، پسر بزرگترش او را از شهر تبعید می‌کند. ادیپ (که حالا نابیناست) و دخترش آنتیگونه به حومۀ شهر آتن می‌روند تا در آن‌جا پناه گیرند. پس از مدتی، ایسمینه به سراغ آن‌ها و می‌آید و به ادیپ نوید می‌دهد که خدایان او را بخشیده‌اند و نوید می‌دهد که گور ادیپ هرجا که باشد، از خشم خدایان در امان است.

از طرف دیگر، دو پسر ادیپ با یک‌دیگر بر سر جانشینی پدر در جنگ و نزاع‌اند تا اینکه پسر کوچک‌تر برنده می‌شود. پولونیکس که قبلا پدرش را تبعید کرده بود، حالا به سراغ او بازمی‌گردد تا از او تقاضای بخشندگی کند اما ادیپ حاضر به بخشیدن او نیست. ادیپ که الان پیر و رو به مرگ است از پادشاه آتن می‌خواهد جای قبرش را به هیچ‌کس نشان ندهد. ادیپ به آرامی می‌میرد.

آنتیگونه

بعد از مرگ ادیپ، پسرهایش با یکدیگر درگیر شده و جفتشان به قتل می‌رسند. کرئون (پادشاه شهر تب)، جسد پسر کوچک‌تر، اته‌اکلس، را به خاک می‌سپارد اما با خاکسپاری جسد پولونیکس مخالفت می‌کند، چون باور دارد او فردی خائن بوده و جسد او باید درس عبرتی برای بقیه شود. آنتیگونه که از وضع ناراحت است، علی‌رغم اینکه می‌داند به خاک سپردن جسد برادرش کرئون را به خشم می‌آورد، تصمیم به انجام این کار می‌گیرد اما ایسمینه، خواهر بزرگترش، از ترس کرئون او را همراهی نمی‌کند، پس آنتیگونه به تنهایی جسد برادرش را دفن می‌کند و بدون هیچ ابایی در محضر پادشاه به انجام این کار اعتراف می‌کند. ایسمینه که می‌خواسته خواهرش را همراهی کند نیز به دروغ به دفن کردن جسد برادرش اعتراف می‌کند. کرئون آنتیگونه را محکوم به مرگ می‌کند. پسر کرئون، هایمن، که عاشق آنتیگونه بوده تلاش می‌کند تا پدر را از این تصمیم باز دارد اما پدر مستبدتر از این حرف‌هاست. پیشگویان به کرئون می‌گویند که اگر آنتیگونه را اعدام کند، بنیان خانواده‌اش از هم می‌پاشد اما این حرف‌ها هم برای کرئون بی‌معنی است. قبل از رسیدن زمان مجازات مرگ آنتیگونه، او خودش را حلق‌آویز می‌کند و هایمن از غم از دست دادن معشوقه‌اش، با خنجری خود را می‌کشد. همسر کرئون، مادر هایمن نیز خود را می‌کشد.

تصویری از جلد کتاب افسانه های تبای

متن کامل این سه نمایشنامه در کتاب افسانه‌های تبای موجود است. این کتاب در فهرست محبوب‌ترین نمایشنامه‌‌های تاریخ آمده است. نویسندۀ این اثر بیشتر از ۱۲۰ اثر نوشت که فقط ۷ تای آن‌ها موجود هستند. ۳تای آن‌ها در این کتاب هستند و ۴تای دیگر شامل نمایشنامه‌های فیلوکتتس، الکترا، آژاکس و زنان تراخیس هستند.

مجلۀ اینترنتی ۳۰بوک

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.