ترس و لرزهای ایمان

414
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

ابراهیم پدرِ ایمان است. اگر پدر ایمان نبود، نمی‌توانست چاقو را به قصد قربانی کردن تنها فرزندش در دست بگیرد، آن را بلند کند و جانی را که سال‌ها چشم انتظارش بود، بی‌جان کند. اگر پدر ایمان نبود، نمی‌توانست از اخلاق فراتر برود و تهمت جنایتکار بودن را بر خود ببندد و به اسحاق دروغ بگوید. فریادِ «این میل من است و نه فرمان خدا» وقتی با چاقویی در دست همراه باشد، فرمول استحاله‌ٔ پیامبر به هیولا را می‌سازد. این هیولا را همان پیامبر در لحظهٔ اضطرابش زایاند تا حافظ چهرهٔ مهربان معبودش باشد و دیگران به او بدگمان شوند و نه به خدایش.

دست ابراهیم در اجرای فرمان درک‌ناپذیر خدایش نلرزید و پایش در آن سه روزی که همراه با اسحاق به سوی کوه موریه می‌رفتند، سست نشد اما وجودش گرفتارِ همان ترس و لرزی شد که مسئله انسان است در مواجهه با آن‌چه از درک شدن سر باز می‌زند.

همین است که ابراهیم در قامت «راهنمای نجات مضطربان» قرار می‌گیرد و هنوز برای اندیشیدن به اخلاق باید به او بازگردیم و مراتب اخلاقی را با او طی کنیم. باید قصهٔ ابراهیم را بار دیگر بخوانیم و بپرسیم درست است که اسحاق با معجزه‌ای به پدرش بازگشت اما اگر این داستان با ذبح فرزند پایان می‌یافت، حالا ابراهیم چطور تصویر می‌شد؟ آیا او قاتلِ گناهکار بی‌آبرو می‌شد یا همین پیامبر مومن باقی می‌ماند؟

این همان سوالی است که فیلسوفی دانمارکی، کیرکگور تلاش می‌کند تا به آن پاسخ دهد و همزمان پاسخ‌های موجود را به تمسخر می‌گیرد. او با آنانی که هر چیز را طبق نتیجه‌ می‌سنجند، همراه نیست و برعکس معتقد است «باید دقیقاً به آغاز کار توجه کرد» و نه پایانش. پایان قصهٔ ابراهیم چیزی بود که برای او اتفاق افتاد اما آن چه ابراهیم را بزرگ می‌کند نه آن اتفاق بلکه کاری است که بدون ذره‌ای امید به آن پایان شیرین انجام داد. بنابراین، هر ستایشی از ابراهیم که ناظر بر پایان داستان او باشد نه ستایش که تخفیف است، زیرا او قهرمان تراژدی نیست، بلکه «شهسوار ایمان» است:

چیزی که مرا بزرگ می‌کند کاری است که انجام می‌دهم نه اتفاقی که برایم می‌افتد، و بی‌گمان هیچکس به خاطر بردن جایزه بزرگ بخت‌آزمایی بزرگ نخواهد شد. حتی از مرد دون پایه نیز می‌خواهم که نسبت به خودش چندان غیرانسانی نباشد که نتواند قصر سلطان را جز از دور و در رویایی مبهم از شکوهش مجسم کند و بدین ترتیب آن را با ستودنش بدین شیوهٔ حقیر، در عین ستایش خوار نماید. از او می‌خواهم چنان انسانی باشد که باعزت و اعتماد کامل به قصر گام نهد. نباید چندان غیرانسانی باشد که بی‌شرمانه بی‌هیچ نزاکتی بخواهد یک‌راست از خیابان به اطاق سلطان قدم گذارد؛ با این کار بیش‌تر از سلطان ضرر می‌کند. برعکس باید با خشنوید و شوق توام با اعتماد که به او صراحت و جرات خواهد داد آداب و نزاکت را رعایت کند. این فقط یک تمثیل است…من از هر انسانی می‌خواهم که هر اندیشهٔ غیرانسانی که او را از ورود به این کاخ‌ها که در آن‌ها نه فقط خاطره برگزیدگان بلکهخود برگزیدگان سکونت دارند، می‌ترساند از خود دور کند (ص: ۹۱ و ۹۲)

کیرکگور به همین قصر ایمان گام می‌نهد و از پارادوکس و اضطراب آن روایت می‌کند. همین پاردوکس ذاتی ایمان است که ترس و لرز به جان می‌اندازد. کیرکگور سه سوال اخلاقی را پیش می‌کشاند که غایب همیشگی قصه‌ ابراهیم بودند اما با او می‌توانیم این داستان کهنه را از نو بخوانیم و بفهمیم.

ترس و لرز با ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان از سوی نشر نی منتشر شده است.

اگر این نوشته را پسندیدید، مطلبی دربارۀ تاریخ فلسفۀ غرب را هم ببینید.
شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.