تلخ و شیرین میشل بودن

266
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

«همسر رئیس‌جمهور آمریکا بودن» یک سمت رسمی نیست اما با گذاشتن عنوان «بانوی اول» ناخودآگاه به آن رنگ و بوی حقیقی داده‌اند، هر چند غیر رسمی.

حرف‌ها، حرکات و حتی لباس یک بانوی اول می‌تواند شوهرش را در مسیر سیاست‌هایش یاری کند یا اگر بدشانسی بیاورد، چیزی جز سرشکستگی شوهرش در بر نخواهد داشت.

این چکیده آن چیزی است که میشل رابینسون اوباما، همسر باراک اوباما در کتاب خودزندگی‌نامه نوشت خود سعی دارد بگوید.

اما این همه کتاب نیست. میشل علاوه بر اینها سعی دارد تلویحا بگوید که اگر باراک برای سر پا نگه داشتن سیاست‌ها لبخند زنان تلاش می‌کرد، من همان زمان در پشت صحنه مشغول بودم ولی کسی مرا نمی‌دید. به همین خاطر دست به کار شد تا کتاب خودش را بنویسد.
زن بودن و رنگین پوست بودن و البته از خانواده‌ای متوسط بودن همه آن چیزی است که میشل اوباما سعی دارد در تمام طول زندگی‌اش کنترل کند.

او دختر کوچک یک مادر خانه‌دار و پدر شاغل در شرکت تصفیه آب است. خانه‌شان چند بزرگ نبود و قسمتی از آن را با یکی از وابستگان‌شان که به میشل پیانو درس می‌داد شریک شده‌بودند.

برادر بزرگترش کریگ عاشق بسکتبال بود اما با مخالفت والدین برای ادامه همین مسیر، راهی دانشگاه پرینستون شد. کریگ با رفتن به پرینستون راه را برای میشل باز کرد.

سنگینی رنگین‌پوست بودن در دانشگاه برای میشل بیشتر نمایان شد. یکی از هم‌کلاسی‌های او به نام کتی از اتاق سه‌نفره‌شان در خوابگاه به اتاق تک نفره نقل مکان است. به گفته خود میشل مادر کتی از زندگی دخترش با یک سیاهپوست زیر یک سقف «به هراس افتاده بود.»

اما مشکل اصلی او در این بخش زندگی‌اش انتخاب رشته‌اش بود. میشل در کودکی دلش می‌خواست دکتر اطفال شود اما با بزرگتر شدن تغییر عقیده داد.

خواسته‌اش تنها این بود که به دانشگاه حقوق هاروارد بشود. اما گذشت سال‌ها به او ثابت کرد که میانه خوبی با وکالت ندارد. میشل اوباما شجاعانه اعتراف می‌کند که دلیلش برای انتخاب حقوق دریافت تایید و احترام اطرافیان بوده‌است.

«شاید مشکل اصلی درباره اینکه دیگران چه فکری درباره تو می‌کنند همین باشد: تو را در مسیری قرار می‌دهند- مسیری که تو آن را انتخاب نکرده‌ای – و همان‌جا مدت‌ها تو را نگه می‌دارند. شاید چنین چیزی مانع از این شود که مسیر دیگری را انتخاب کنی، حتی درباره مسیر دیگر بیاندیشی، چون آنچه به حساب دیگران از دست می‌دهی می‌تواند خیلی برایت گران تمام شود.»
میشل اوباما

با وارد شدن باراک اوباما به شرکتی که میشل در آن کار می‌کرد این عقیده و طرز فکر پر رنگ‌تر شد. اوباما می‌‌دانست که در زندگی چه می‌خواهد و برایش تلاش می‌کرد. میشل به همه خواسته‌هایش در زندگی رسیده‌بود -تحصیلات و کار در یک شرکت حقوقی- اما اینها او را راضی نمی‌کرد.

آنها از همان اول رابطه خوبی با هم داشتند هر قدر میشل نگران حرف و حدیث اطرافیان درباره خودش بود اوباما چنین قید و بندهایی در زندگی نداشت. «با هم سازگار بودیم. یکدیگر را می‌خنداندیم. هر دو آماده بودیم و اعتراف کردیم که به کس دیگری علاقه نداشتیم…..»

آنها از همان اول رابطه خوبی با هم داشتند هر قدر میشل نگران حرف و حدیث اطرافیان درباره خودش بود اوباما چنین قید و بندهایی در زندگی نداشت. «با هم سازگار بودیم. یکدیگر را می‌خنداندیم. هر دو آماده بودیم و اعتراف کردیم که به کس دیگری علاقه نداشتیم…..»

با جدی شدن رابطه، هدفمند بودن باراک، میشل را نیز تحت تاثیر قرار داد. او یک دفترچه خاطرا گل‌دار خرید و در آن نوشت:

«یک. اصلا نمی‌دانم در زندگی به کجاها می‌خواهم برسم.چه نوع آدمی می‌خواهم بشوم. چگونه می‌خواهم به دنیا کمک کنم؟

دو. رابطه‌ام با باراک خیلی جدی می‌شود و احساس می‌کنم باید بر خودم مسلط باشم.»

اما این تلاش برای تسلط دوام چندانی نیست. آنها با هم ازدواج کردند. وقتش رسیده بود که میشل طعم مادر بودن را بچشد اما مشکلی در میان بود. بعد از یک سقط جنین آنها به پزشک مراجعه کردند و فهمیدند باید از علم پزشکی کمک بگیرند.

او روایت می‌کند که در این بخش از زندگی بار مشکلات همه بر دوش میشل بوده و تنها وظیفه اوباما (که وارد مجلس شده بود و حالا در عرصه سیاست جدی‌تر قدم بر می‌داشت) این بود که اسپرم اهدا کند.

«باید تا چند هفته چندین بار به خودم آمپول تزریق می‌کردم……….من یک خانواده می‌خواستم و باراک نیز یک خانواده می‌خواست و حالا تنها در حمام خانه بودم و سعی می‌کردم جرئت پیدا کنم و سرنگ را در بدنم فرو ببرم. شاید در آن موقع بود که اولین نشانه‌های نفرت من از دنیای سیاست و تعهد بی‌شائبه باراک به کار به وجود آمد.»

میشل بالاخره مادر شد و به خواسته‌اش رسید اما یک مادر تقریبا دست‌تنها بود. او نارضایتی‌اش را بیان می‌کرد اما تاثیری نداشت در نتیجه تصمیم گرفت تیم خودش را در خانواده با حضور دو دخترش ساشا و مالیا تشکیل دهد.

میشل اوباما نگاه خوبی به فعالیت‌های سیاسی شوهرش نداشت. اگرچه در کمپین‌های انتخاباتی همراهش بود اما ترجیح می‌داد که چنین اتفاقی نیافتد. بر خلاف خواسته قلبی او، اوباما رئیس‌جمهور شد و حالا میشل باید با چالش بانوی اول بودن در کاخ سفید دست و پنجه نرم می‌کرد.

michelle

«هیچ کتاب راهنمایی برای بانوی اول ایالات متحده وجود ندارد. این عملا یک شغل نیست……یک صندلی (است) که قبل از من چهل‌وسه زن مختلف آن را اشغال کرده‌بودند و هر یک به شیوه خود این کار را انجام داده‌بودند.»

برخورد سخت و اولیه با میشل در اوایل ورودش به کاخ سفید او را مجاب کرد که دست از اینکه دیگران چه فکری درباره‌اش می‌کنند بر دارد و به راه خودش برود. چون در هر صورت رسانه‌ها چیزی برای صحبت کردن درباره پهن بودن ترکیب لگن او یا رنگ لاکش پیدا می‌کردند.

او از هر نکته‌ای که ممکن بود به کمکش بیاید استفاده می‌کرد تا نقشش را به نحو احسن ایفا کند. بنا به گفته خودش:

«من یک شخص عادی هستم که سفری فوق‌العاده داشته‌است. امیدوارم، در گفتن این داستان فضایی برای داستان‌ها و صداهای دیگر باز کنم…….این نشانه قدرت شماست اگر اجازه دهید شناخته شوید و داستان منحصر به فرد خود را داشته باشید…….و این‌گونه من، من شدم.»

کتاب «میشل اوباما شدن» را انتشارات مهراندیش با ترجمه دکتر علی سلامی منتشر کرده‌است. استقبال از این کتاب آن را در دسته پرفروش‌های سایت ۳۰ بوک قرار داده‌است.

 

در ادامه برخی از تصاویر داخل کتاب را مشاهده می‌کنید:

اکر این سبک کتاب را دوست دارید ممکن است از خواندن این مطلب هم لذت ببرید.

مجله اینترنتی ۳۰بوک

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.