جوانمردِ جنتلمنِ بذله‌گویِ راویِ تاریخ

درباره جلال آریان، شخصیت اصلی رمان‌های اسماعیل فصیح

309
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

روزی روزگاری، جلال آریان آمد تا خودی نشان دهد. روایتگر تکه‌هایی از تاریخ معاصر باشد. نقش سنگ زیرین آسیاب را بازی کند. آنها که نیاز به کمک دارند را یاری برساند و در حرکتی پهلوانانه لطف‌های متقابل را رد کند. در سکوت زندگی‌اش، کتاب بخواند، نوشینی بنوشد و نرم نرمک همه غم‌ها و سختی‌ها را در تنهایی‌اش هضم کند. در مواقعی که تلخی زندگی بیشتر شود با قرص و کتاب، کار مغزش را راه بندازد.

گاهی دل به زنی ببنندد و به وصالش نرسد و گاهی زنی که دلبسته اوست را دلشکسته از در خانه‌اش براند.  هیچ‌گاه دل به عشق نمی‌دهد چون عشق اولش در آمریکا هنگام زایمان مرده و او اگر گاهی لبی از جام عشق تر می‌کند فقط و فقط به خاطر آن است که دست نیازمندی را بگیرد و بس!

جلال شاید خودش قدر در لحظه زندگی‌ کردن را بداند اما مرگ و سایه سنگین آن همیشه همراهش هست. او استاد از دست دادن‌هاست. بختک مرگ همواره بر اطرافیانش می‌افتد و بر خود جلال سایه دورا دورش. همین سایه نرم او را مجاب می‌کند تا همیشه به خاطر داشته‌باشد قرص قلبش را قبل خواب بخورد و کتابی در دست بگیرد تا نگذارد زندگی و سوالاتش او را از پا بیاندازد.

fasih

جلال آریان همیشه از ناکجا و به ناگاه سر نمی‌رسد. اواخر دهه ۱۳۳۰ است (کتاب شراب خام) و جلال که به تازگی همسر و نوزادش را از دست داده،  بار و بندیل بسته و به ایران آمده. برادرش یوسف به کمک نیاز دارد. پا در خاک ایران که می‌گذارد می‌فهمد علاوه بر یوسف خیلی‌های دیگر نیازمند کمک هستند. دوست دارد شخصیتش را با به دست آوردن پول، خرج کردن دست‌ودلبازانه آن، صمیمت هوشمندانه با زن‌ها و لبی با شراب‌تر کردن تعریف کند. جلال می‌خواهد که بی‌دردسر زندگی کند اما نمی‌تواند نسبت به اطرافش بی‌تفاوت باشد.

اما «ناصر تجدد» نامی که دوست نویسنده از دنیا بریده‌اش است بهتر از خودش او را می‌شناسد. به قول ناصر تجدد جلال موجود وارسته‌ای است که نمی‌تواند بدون کمک کردن و عشق ورزیدن به دیگران روزش را شب کند و برای فهمیدن حقیقت حاضر است کتک هم بخورد. مرگ تلخ همین دوست نویسنده‌است که جلال را یک بار دیگر تکان می‌دهد.

ناصر که درس خوانده پاریس است می‌خواهد نویسنده شود. به قول خود جلال «ناصر در دام نویسندگی گیر کرده بود. حسابی هم گیر بود. مثل تمام قلم‌زنان واقعی آب‌وخاکش مغبون و سرخورده و در اوایل زندگی کاری‌اش سردرگم و گوشه‌نشین بود.»

چشمه‌سار خلاقیت ناصر خشک شده و زندگی با او و استعدادش خوب تا نکرده. به روستایی در غرب ایران سفر می‌کند تا این بار نویسنده‌ای وطنی شود اما اتفاقی که به سوتفاهم پهلو می‌زند باعث می‌شود تا ناصر زنده زنده در دل خاک دفن شود. مرگ ناصر تجدد جلال را تکان می‌دهد اما کاری از دستش بر نمی‌آید. او فقط به گفتن  « ناصر باید به پاریس برمی‌گشت، ولی برنگشت» اکتفا می‌کند.

و اما زن‌ها جای خاصی در زندگی جلال آریان دارند. همیشه زنان زیبای مستاصل که نیازمند کمک جوانمردان هستند راهشان به سمت و سوی زندگی جلال می‌افتد. البته جلال و روحیه زیبا طلبش هم در جذب این مشکلات بی‌تاثیر نیست.

در این برهه از تاریخ دو خواهر به نام‌های مهین و زهرا حمیدی هستند که نیاز به کمک دارند. اما یکی به قتل می‌رسد و دیگری خودکشی می‌کند. دلیل این مرگ‌ها نیز به مردی عرب از خطه جنوب ایران بر می‌گردد. جلال آریان از عرب‌ها خوشش نمی‌آید و از نشان دادن و گفتن این تنفر ابایی هم ندارد.

fasih

سال ۱۳۵۵ می‌آید و جلال آریان را دعوت می‌کنند تا در عروسی ثریا، خواهرزاده‌ دردانه‌اش و خسرو شرکت کند. (کتاب درد سیاوش) عروسی بهم می‌ریزد چون داماد می‌فهمد که پسر واقعی خانواده‌اش نیست و یک راز پشت این روشنگری خوابیده که فهمیدن و گفتنش گوشه‌هایی از تاریخ دوران کودتای ۲۸ مرداد را بازگویی می‌کند.جلال این بار با پایی شکسته و لنگان به دنبال این داستان و انسان‌های نیازمند یاری و کمک می‌رود تا دردی از آنها دوا کند.

او که خودش درد از دست دادن همسر و فرزند را مثل یک کفاره، همیشه و همه جا به دوش می‌کشد، این بار هم‌پای خسرو می‌شود تا نقاب از چهره یکی از سرداران سلطنتی بردارد که ذات خرابش زندگی‌های بسیاری را در جریان اتفاقات سال ۱۳۳۲ از بین برده‌است. این بار جلال تصمیم دارد تا قبل خواب چند صفحه‌ای از بیگانه آبرکامو را بخواند. انتخابی خوب برای آن برهه از تاریخ و داستانی که درگیر آن بوده‌است.

اما دنیا همین‌جور باقی نماند و زخم‌های بزرگتری بود که جلال باید آنها را تیمار می‌کرد. (ثریا در اغما)  سال ۱۳۵۹ جلال سکته کرده و در بیمارستان است. انقلاب شده اما هنوز اثری از جنگ نیست که خبر می‌رسد ثریا به اغما رفته. آن هم نه در این ایران بلکه در فرانسه. ماموریت جدید جلال این است که به پاریس برود تا بفهمد دقیقا چه بر سر ثریای جوان آمده. خیلی قبل‌تر از اینها خسرو، شوهر ثریا در جریان تظاهرات جمعه سیاه کشته‌شده.

با شروع جنگ جلال به پاریس می‌رود و شاهدی می‌شود بر تناقضات آن روزهای ایرانی‌های مقیم پاریس. گروهی از نویسندگان هستند که فارغ از هیاهوی وطن به دنبال آرمان‌ها هستند و جوانی هم از همکلاسی‌های ثریا هست که پنهانی عاشقش هست و آرمان‌های جدیدتری دارد که به درد انقلاب و آن روزهای ایران می‌خورد.

این بار کاری نیست که از دست جلال آریان بر بیاید. طوفان حوادث می‌وزد و او در گوشه‌ای نشسته و ناظر است. وطن و خاطراتش، خانواده و خویشان نزدیک و تب یاری رساندن به دیگران این بار می‌خواهد جلال آریان را چند تکه تقسیم کند. جنگ در ایران آتشش تندتر می‌شود. اغمای ثریا هم‌ پا به پای سرنوشت ایران و مردمانش عمیق‌تر می‌شود. جلال آریان فقط نگاه می‌کند.

fasih

در دی ماه ۶۲ جلال آریان به دنبال یک گمشده قدیمی می‌گردد اما چیز دیگری پیدا می‌کند. (زمستان ۶۲) ادریس پسر کارگر سابقشان در باغ گم شده. جلال می‌خواهد او را پیدا کند. آن هم کجا؟ در اهواز و آبادانی که هر روزش زیر بمب‌باران و جنگ هر روز داستان غم تازه‌ای برای گفتن دارد. با کوله‌باری از احساس مسئولیت سفرش به جنوب را آغاز می‌کند. جنگ تیزی زبان طنز جلال را گرفته و او این بار ساکت‌تر و شاید مغموم‌تر شده. منصور فرجام در این راه همراه او می‌شود.

جلال آریان که همیشه مرد ماموریت‌های شرکت نفت است این دفعه از بار این ماموریت شانه خالی کرده و می‌خواهد ادریس را به پدرش برساند. جنگ است. بمباران است. آدم‌های شهر زندگی‌شان را زیر موشک‌باران و بی‌برقی لنگان لنگان به دوش می‌کشند.بار این ماموریت این بار بر دوش فرجام افتاده.  منصور فرجام باید برای شرکت نفت کاری انجام دهد اما مورد قهر و کم‌کاری‌های برخی مدعیان انقلابی قرار می‌گیرد.

جلال حس می‌کند که در مقابل همه آدم‌هایی اطرافش در آن برهه حساس در جنوب ایران وظیفه‌ای دارد. اگر نمی‌تواند به جبهه برود حداقلش این است که به آدم‌ها کمک کند. وظیفه‌اش این است که نگذارد منصور فرجام، این جوان تازه از آمریکا برگشته (که شبیه جوانی‌های خود جلال آریان است) فکر رفتن به جبهه به سرش بزند. از آن طرف زنی هست به نام مریم که همسرش را از دست داده و دشمنانی در اهواز و آبادان دارد. جلال در مقابل او هم احساس مسئولیت می‌کند.

افرادی هستند که زندگی‌شان وصل به زندگی مریم است. اگر همه‌شان از ایران بروند کارها درست می‌شود. جلال رد اردیس گمشده را در آسایشگاهی در آبادان پیدا می‌کند. ادریس جانباز شده. مریم را عقد می‌کند تا مشکلی برای خروج از کشور نداشته باشد.

رفتن آنها خیال جلال را راحت نمی‌کند. مرگ چیزی نیست که با کمک کردن به دیگران سایه‌اش کم شود.  او پی می‌برد که منصور فرجام بالاخره کار خودش را کرده و به جبهه رفته و شهید شده.  منصور فرجام را به جای شهیدی دیگر در قبر می‌گذارند. جلال آریان تنها کسی است که این راز را می‌داند اما دم نمی‌زند.

جلال آریان استاد از دست دادن‌هاست. آدم‌ها در زندگی او می‌آیند و می‌روند. تلاشی برای نگه داشتن‌شان نمی‌کند چون می‌داند دل بستن و از دست دادن دردش بیشتر و گزنده‌تر است. جلال هم به زندگی دیگران سرک می‌کشد و ردپایی از خودش به جا می‌گذارد و دست آخر تک و تنها به اتاقش (در هتل یا خانه یا هر جای دیگر) پناه می‌برد تا بخوابد. چیزی که او را به بهترین شکل ممکن وصف می‌کند همان جملاتی است که در ابتدای کتاب زمستان ۲۶ آمده است: تنهاییم. با هم ولی تنها.


اسماعیل فصیح (۱۳۱۳-۱۳۸۸) نویسنده، داستان‌نویس و مترجم، خالق شخصیت جلال آریان است که داستان کتاب‌هایش را از زبان او روایت می‌کند. آخرین کتابی که جلال آریان در آن نقش داشت «تلخکام» بود که سال ۱۳۸۶ منتشر شد.

اگر این نوشته را دوست داشتید ممکن است از خواندن این مطلب هم لذت ببرید.

مجله اینترنتی ۳۰بوک

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − شش =