خاطرات عشق از دست رفته امانوئل اشمیت

1,374
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

گاهی غم شبیه چنگال عظیمی است که به عمیق‌ترین و آرام‌ترین بخش وجودمان حمله می‌کند و از آن اعماق چیزهایی را بر سطح می‌آورد که از دیدنش متعجب می‌شویم. دیدن و توصیف کردنِ آن‌چه بر سطح می‌آید، کار هر کسی نیست و هم تسلط بر زبان می‌خواهد و هم شهامت ابراز. اریک امانوئل اشمیت هر دوی این ویژگی‌ها را داشت و «خاطرات عشق از دست رفته» را نوشت.

اشمیت نویسندهٔ فرانسوی است که او را بیشتر به خاطر داستان‌هایی مثل «زمانی که یک اثر هنری بودم» و محبوب‌ترین نمایشنامه‌‌اش یعنی «خرده جنایت‌های زناشویی» می‎شناسیم اما کتاب جدیدش تصویری یکسره تازه از این نویسندهٔ ۶۰ ساله ارائه می‎کند

«خاطرات عشق از دست رفته» چه می‌گوید؟

«مامان امروز صبح مرد و این اولین بار است که باعث ناراحتی‌ام می‌شود.»

 

کتاب این‌گونه آغاز می‌شود و خواننده را به یاد آغاز سهمگینِ کتاب «بیگانه» آلبر کامو می‌اندازد:

 

«امروز مامان مرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم.»

راوی هر دو کتاب مردانی هستند که از مرگ مادرشان می‌نویسند: یکی خبر را با تلگراف دریافت می‌کند و دیگری با تلفن. یکی ساختهٔ ذهن نویسنده‌ و دیگری خودش نویسنده‌ای تمام وقت است که از غمی واقعی می‌نویسد. «خاطرات عشق از دست رفته» شبیه به دفترچه خاطرات آدمی سوگوار است. دفترچه‌ای که با قطعیت مرگ شروع می‌شود و با تشریفات اداری مرگ و مراسم خاکسپاری و اندوه به جا مانده از فقدان ادامه پیدا می‌کند.

زبانِ کتاب هم شبیهِ زبانِ آدمی عزادار است که گاهی به پرگویی می‌افتد و گاهی به تک واژه‌ای بسنده می‌کند. بنابراین، گاهی از جملات بوی اندوه می‌آید و گاهی خشمی خردکننده. بعضی از توصیفات اشمیت طولانی و بخشی دیگر تک جمله‌هایی است که ناگهان به ذهن هجوم آورده:

از این اندوهی که به نظر می‌رسید هرگز تمام نمی‌شود بیزارم (ص: ۶۱).

نویسنده مانند هر آدم سوگواری مرتباً به رابطهٔ خود با متوفا بازمی‌گردد و این بازبینی مکرر باعث می‌شود تا خودش و آن رابطه را دوباره کشف کند و از دل آن کهنگی‌ها، چیزهای جدید بیابد. یکی از این چیزهای بدِ جدید همین است که با مرگ مادرش بخشی از وجود او هم مرده است و حالا باید با دو اندوه کنار بیاید که انگار دیگران آن را نمی‌فهمند یا نمی‌خواهند که بفهمند:

-سوگواری؟ دو سال طول می‌کشد.

این جمله که از ماه مارس دائماً به من گفته می‌شود مرا عصبانی می‌کند؟ یعنی چه؟ آیا درد میوه‌ای است که می‌رسد و با افتادن پایان می‌یابد؟ چرا رنج من باید شبیه رنج دیگران باشد؟ مادرم شبیه هیچ‌کس نبود.

دو سال!

کاش دربارهٔ زمانی که تسکین‌دهندهٔ رنج است با من حرفی نزنند. من زمان را به چشم دشمنی نزدیک می‌بینم: او مسئول مرگ مامان بود (ص: ۷۲)

اشمیت آن‌طور که خودش می‌نویسد «پیوند منحصر به فردی» با مادرش داشت و برای فائق آمدن بر فقدان او گذشته‌ را واکاوی می‌کند و ناگزیر به رابطه پرتلاطم با پدر سختگیر و همیشه ناراضیش نیز می‌رسد. ‌خوانندگان کتاب از پستی و بلندی‌های احساسی زیادی می‌گذرند اما در نهایت شاهدِ باز شدن گره‌های ذهنی اشمیت و بازگشت شادی به زندگی او هستند.

کتاب با ترجمهٔ شهلا حائری و همکاری پانته‌آ محقق ترجمه شده و نشر قطره آن را منتشر کرده است.

مجله‌ٔ اینترنتی ۳۰بوک

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.