سفرنامه حاجی فیروز به فرنگ

235
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

چه حاجی فیروز به فرنگ رفته باشد و چه فرنگی‌ها به دیدار حاجی فیروز آمده باشند، در رهاورد سفر تغییری ایجاد نمی‌شود: در همین سفرها بود که حاجی و تماشاچیانش یکباره چشمشان به نقشِ خودشان بر سطحی ناآشنا افتاد و قیل و قال‌ها به آسمان رفت. هنوز که هنوز است دعوا بر سر کیفیت این سطحِ بازتاب‌دهنده ادامه دارد. عده‌ای معتقدند در این آینه هیچ «روی و ریایی» نیست اما عده‌ای دیگر اصرار دارند که این آینه گاهی محدب است و گاهی مقعر و خلاصه آن چه نشان می‌دهد دقیقاً قامتِ آنی نیست که مقابلش می‌ایستد. هر چند، گروه دیگری هم بودند که از همان ابتدا می‌خواستند آینه را بشکنند و اینطوری از گرفتاری‌های خودارزیابی خلاص شوند اما آن‌ها حرف آخر را همان اول زده‌اند و کم‌تر پیش می‌آید که در بحث و جدلی شرکت کنند. بنابراین، سر و صداهایی که این روزها به گوش می‌رسد از جانب آن دو گروه دیگر است که با پرسشی واحد مواجه شده‌اند و جواب‌هایی چندگانه پیشکش کرده‌اند:

کدام سیاهی به حاجی فیروز مانده است؟

همه می‌خواهند بدانند چرا صورت حاجی فیروز سیاه است؟ آیا حالا که ظاهراً برده‌داری رفته فقط روسیاهیش به حاجی فیروز مانده است یا این سیاهی از اسطوره‌ای دور و ناخوانده بر چهره‌اش ماندگار شده؟ از نظر شهرداری تهران گزینه اول کم و بیش درست است. محمدرضا جوادی یگانه، معاون فرهنگی و اجتماعی شهرداری تهران، اعلام کرد که به خاطر رفع هر نوع «سوء برداشت نژادی»، دیگر حاجی فیروزهای کارناوال نوروزی چهره‌های سیاه نخواهند داشت. البته جوادی یگانه هم اذعان کرده که این سیاهی با آن سیاهی فرق دارد و این یکی ریشه‌های اسطوره‌ای هم دارد اما مردم سرزمین‌های دور چه می‌گویند اگر بیایند و ببینند که آدمی لاغر با چهرهٔ سیاه شده دور می‌چرخد و دایره و تمبک می‌زند؟

حالا در میانهٔ کرونا و تحریم و تنش‌های مختلف بین‌المللی چندان خبری هم از مسافران چشم آبی نیست اما خیالشان همچنان با ما هست و نگرانِ نگرانی‌هایشان هستیم.

عده‌ای دیگر اما بدون این که بخواهند -مثل شهرداری تهران- ادعای نژادپرستانه بودن سیمای حاجی فیروز را با دست پس بزنند و با پا پیش بکشند به صراحت می‌گویند شکل و شمایل امروزی حاجی فیروز میراث‌دارِ برده‌های آفریقایی‌تبار دوران قاجار و حضور غلامان سیاه در خانهٔ اشراف ایرانی است. به همین دلیل هم چهره‌شان سیاه شده است و ارباب گویان هستند و شعرهای مغلوط را با لهجه‌های مختلف می‌خوانند.

از نگاه آنان، آن‌کسی که در کوچه و خیابان دور می‌چرخد تا مژدهٔ آمدن بهار را بدهد، در واقع یادگارِ بخشِ زمستانی تاریخ است که مرکزگرایان نمی‌خواهند به خود زحمت فهمیدنشان را بدهند. خیلی قبل‌تر از این‌ها هم مهدی اخوان ثالث -که نمی‌توان به او تهمت از خودبیگانگی بست- حاجی فیروز را از «بقایای ‏نفرت‌انگیز عهد توحش و برده‌داری» به حساب آورده بود. اما عدهٔ دیگری هم هستند که با همه دلایل آن‌ها مخالفت می‌کنند و قصه حاجی فیروز را از جایی بسیار دورتر شروع می‌کنند. احتمالاً شناخته‌‌شده‌ترین آن‌ها بهرام بیضایی است.

بهرام بیضایی

او هم خالق چهره‌ای همچون «باشو» است که بار بیگانه بودن را بر دوش دارد و آن را بر زبان می‌آورد و هم در ثبت و ضبط تاریخ نمایش‌های ایرانی کم‌نظیر به حساب می‌آید. بیضایی اصرار دارد که حاجی فیروز «قهرمان» نمایشی مردمی است و نه قربانی تاریخ. او است که بزرگان را هجو و ریشخند می‌کند و اگر تاریخ این سرزمین ستم‌دیده را بدانید، حتماً این را هم می‌دانید که برای نقد کردن و همزمان زنده ماندن راه دیگری نیست جز همان راهی که حاجی فیروز می‌رود:

در سرزمینی که لحظه‌های شاد زندگی اکثریتش انگشت‌شمار است، نمایش مضحک اگر هم هست عقده‌دار است. مضحکه‌ای که هست برای جبران هر چه بیشتر لحظه‌های تلخ هر چه بیشتر خود را به لاقیدی و مسخرگی و بی‌بند و باری می‌زند و این راهی به زیاده‌روی است. از طرفی در چینین محیط، محیط عدم اختیار، اگر عامی بخواهد حرفی دربارهٔ محیطش بزند ناچار است چهرهٔ معترض خود را با صورتک مضحکه بپوشاند. پس اینجا شوخی و مضحکه اغلب وسیله‌ایست کینه‌جویانه بر علیه لحظه‌های ثابت و ساکن و راکد و تلخ و سرپوشی است برای انتقادها و نیشخند‌های تند و زمخت و حتی گاه مستهجن (نمایش در ایران:۱۳۹۹، ص: ۱۵۷).

اگر با عینک بیضایی نگاه کنیم، زبان و لهجه حاجی فیروز نشان جایگاه فرودست یا در واقع فرو نگه‌داشتهٔ او نیست بلکه نشان از دوراندیشی آدم زیرکی دارد که هر بالانشینی -از شیخ و ملا گرفته تا ارباب و زمین‌دار- را مسخره می‌کند و از پیامدهای آن هم جان سالم به‌در می‌برد.

در بررسی بیضایی از تاریخ «نمایش در ایران» متوجه می‌شویم که «حاجی فیروز» فقط یکی از سیاه‌هایی است که در نمایش‌های شادی‌آور مردمی حضور داشته است.

پیشینهٔ شکل‌گیری شخصیت سیاه برخلاف آن چه برخی حالا می‌گویند به قبل‌ از تجارت برده در دوران قاجار می‌رسد و ربط چندانی به آفریقایی‌تبارهای ایران ندارد چون حتی پیش از اسلام هم «کولی‌های دربدر آسیایی و خصوصاً هندی» به ایران می‌آمدند و می‌دانیم که برخی از آن‌ها به عنوان مطرب به دربار کریم‌خان زند هم راه یافتند. یعنی تقریباً «از عصر مغول‌ها به اینطرفْ سیاه را در نقاشی‌ها به صورت خادم مجلس طرب و کارگر و ملاح و سرانجام به هیئت عملهٔ طرب می‌بینیم.»

هر چند این توضیحات ادعای آفریقایی‌تبار بودن حاجی فیروز را رد می‌کند اما برای آنانی که سیاهی چهره حاجی فیروز را توهینی نژادپرستانه می‌دانند، خیلی فرقی ندارد که آن سیاهان به کار گماشته شده هندی بودند یا آفریقایی. اما اگر ادعای مهرداد بهار درباره معنای واژهٔ سیاوش را بپذیریم، آن گاه همه چیز تغییر می‌کند:

سیاوش را دارندهٔ اسب سیاه یا قهوه‌ای معنا می‌کنند. به گمان نگارنده، آیین سیاوش به آیین‌های ستایش ایزد نباتی بومی مربوط است و به آیین تموز و ایشتر بابی و از آن کهنه‌تر به آیین‌های سومری می‌پیوندد و بدین روی شاید واژه اوستائی به معنای مرد سیاه یا سیاه چرده باشد که اشاره به رنگ سیاهی است که در این مراسم  برچهره می‌مالیدند یا به صورتکی سیاه است که بکار می‌برند. اگر نظر نگارنده درست باشد، مراسم حاجی فیروز با چهره‌های سیاه‌شده، خود گویای این معنا است و قدمت شگفت‌آور آن را می‌رساند، زیرا به اغلب احتمال، آیین حاجی فیروز، یکی از آیین‌های کهن بومی ایران است که با آئین سیاوش مربوط و همزمان می‌باشد (پژوهشی در اساطیر ایران، ص: ۱۹۵).

عکس از مهرداد بهار

از نگاه مهرداد بهار، درک و دریافت انسان دورهٰ کشاورزی از «حرکت طبیعت و تحول زندگی گیاهی صورت اسطوره‌ای پیدا کرده و در طی تحول تاریخ به انواع شکل‌های داستانی‌ـاسطوره‌ای بیان گشته است.» (ص: ۴۲۷) به عبارت دیگر، انسان پیشین از به خاک سپردن و نیست شدن دانه نتیجه می‌گرفت که تاریکی و دوری مقدمهٔ رستاخیز به حساب می‌آید و براساس همین نیز قصه‌گویی‌هایش را شروع کرد. قصه حاجی فیروز را هم باید دنباله همین بدانیم و یادمان باشد که در این داستان سیاهی مژده دهندهٔ بهار است:

در این داستان‌ها مرگ، شهادت، به آتش فرورفتن و به جایی تبعید شدن یا به زندان تاریک افتادن، همه جانشین و نماد پنهان شدن و از هستی رهیدن دانه گشته است و بازگشت از جهان مردگان، از آتش برون آمدن، از تبعید یا زندان رها شدن و به فرمانروایی و قدرت رسیدن نیز جانشین باز روئیدن و باروری مجدد گردیده است (پژوهشی در اساطیر ایران: ۱۳۹۸، ص: ۴۲۸)

فکر دور است، همانا که خطا می‌بینم!

آنانی که سیاهی چهرهٔ حاجی فیروز را نشان نژادپرستی می‌دانند به اسناد و عکس‌های دوران قاجار استناد می‌کنند و آنانی که سیاهیِ حاجی را در پیوند با اساطیر می‌بینند به متن‌ها و قصه‌هایی دورتر نظر دارند. این قصه‌ها حالا آن‌قدر دور است که دیگر ربطی به زندگی روزمره ندارد و نمی‌توان از هر شهروندی انتظار داشت که اسطوره‌شناس باشد و این‌ها را بداند و اولین تداعی ذهنش یعنی نژادپرستی را به نفع آن پس بزند.

همانطور که اساطیر در پیوند با زندگی روزمره ساخته می‌شود، به همین شکل نیز تغییر می‌کند و این تغییر به معنای از دست رفتن گنجینه‌های تاریخی و فرهنگی نیست بلکه لازمه‌ٔ هر فرهنگ پویا و زنده‌ای است:

..افسانه‌ها وقتی می‌توانند توی زندگی مردم باشند که با زندگی آن‌ها ارتباطی مستقیم داشته باشند. این خیلی طبیعی است که وقتی تغییرات و تحولاتی در اجتماع انسانی حاصل بشود، طبعاً چیزهای تازه‌ای جای این افسانه‌ها را می‌گیرند و تاسف خوردن، مفید یا بد دانستنِ مسئله مطرح نیست… من فکر می‌کنم همانطور که روابط اجتماعی کهنه می‌تواند تغییر بکند، روبناهای مربوط به آن روابط اجتماعی کهنه هم محققاً می‌تواند تغییر کند و چیزهای دیگر جایش را بگیرد (از اسطوره تا تاریخ: ۱۳۹۹، ص: ۳۶۱ و ۳۶۲)

نام «حاجی فیروز» و شخصیت سیاه بنا به شرایط هر زمان تغییراتی را از سر گذرانده اما باقی مانده است. آن‌چنان که اگر حالا هم تغییری بر آن اضافه شود، «جای هیچگونه افسوسی نیست». گاهی تغییر و فهم ضروریات تاریخی تنها راه زنده ماندن است. همانطور که دربارهٔ زنده ماندن زبان‌ها قائل به تغییر هستیم درباره اسطوره‌ها و آیین‌های سنتی نیز باید همین اصل را بپذیریم.

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 − 4 =