صد روز نسل‌کُشی

روایت هولناک صد روز نسل‌کشی در رواندا

374
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

همعصر یک فاجعه تاریخی بودنْ شبیه این است که نفس‌های سرد و چندشناک هیولایی را بر پوست تنت حس کنی و ندانی لحظه‌ای بعد خوراکش می‌شوی یا نجات پیدا می‌کنی. هیچ چیز به اندازهٔ عاشقی در زیر سایه هیولا، اوضاع را از آن چه که هست بدتر نمی‌کند. در چنین وضعیتی، آدم به شکار چرب و نرم و راحتی تبدیل می‌شود که فلج شده و نمی‌تواند به‌موقع حرکت کند. یعنی وقتی همه خبردار شده‌اند که باید از نفس‌های هیولا دور شوند یا حداقل -برای فرارْ- دنبالِ کفش‌های سفت و محکمی باشند، او هنوز منتظر است تا آن کسی که باید بیاید، بیاید. می‌دانیم برای جان‌های عاشق «انتظار از مرگ بدتر است» اما در زیر سایه هیولا که آرایه‌های ادبی بی‌کار و معطل می‌مانند، انتظار واقعاً از هر مرگ شنیعی که به خیال درآید، بدتر است.

 

شخصیت اصلی رمانِ «صد روز» هم در شرایطی بدتر از مرگ قرار گرفته است. «داوید هول» صدای نفس‌های هیولا را می‌شنود و حس می‌کند اما همچنان منتظر است تا سایه معشوق پیدا شود. همین انتظار است که او را از آخرین هواپیماها دور می‌کند. او همه فرصت‌های فرار از دست می‌دهد و صد روز هول‌انگیز را در خانه‌ٔ تاریک و بی‌غذایی می‌گذراند که هوایش از بوی لاشه و مردار سنگین شده است. بیرون از خانه یکی از سیاه‌ترین حوادث قرن بیستم در جریان است: نسل‌کشی رواندا.

طی آن صد روزی که داوید در خانه پناه گرفته بود، ۸۰۰ هزار نفر در رواندا سلاخی شدند. اگر ملیتش به دادش نرسیده بود، حالا از او هم فقط یک عدد مانده بود و دیگر فرصتی برای قصه‌گویی نداشت. او که از آرامش و «نظم خرده بورژوایی» کشورش، سوئیس، خسته شده بود، راهی رواندا می‌شود اما معلوم شد که این ماجراجویی خیلی بیشتر از توانش بود:

به کسی چیزی نمی‌گفتم، اما آن آشفتگی و هیجان را دوست داشتم، فضای حاکم بر کیگالی را، ایست بازرسی‌ها را، سربازهای جوانِ مو کوتاه را که با بالاتنه لخت و در ستون‌های دو نفره در کیگالی رژه می‌رفتند…ما در کیگالی زیاد جنگ را احساس نمی‌کردیم. درگیری‌ها بیشتر در شمال بود، در مرز اوگاندا، بسیار دور و خارج از مرکز توجه ما (ص: ۱۰۷)  

احساسات و دریافت‌های راوی کتاب را -که خودش سفیدپوستی اروپایی است- باید چیزی بیشتر از تجربیاتی شخصی به حساب بیاوریم. او هم مانند بسیاری از اروپاییان حاضر در آفریقا چیز چندانی دربارهٔ فرهنگ و زندگی این مردم نمی‌دانست و میلی هم به دانستن آن نداشت. با این حال، شعار توسعه و پیشرفت از دهانش نمی‌افتاد. او هم مانند سایر حاضران ناآشنا با فرهنگ مردمان در پایان متعجب و بهت‌زده و ترسیده باقی می‌ماند:

..همه آن‌هایی را که جان سالم به در برده بودند، می‌کشتند. آخر کسی که کشته نشده بود مقصر بود. کسی که هنوز زنده بود، بی‌برو برگرد لابد آدم کشته بود؛ زنده‌ ماندن گناه را ثابت می‌کرد و من هنوز زنده بودم (ص: ۲۱۶)

رمانِ «صد روز» احساسات شخصی و مصیبت‌های جمعی را با هم می‌آمیزد و یک رمان سیاسی جذابْ به خواننده تحویل می‌دهد. «صد روز» برخلاف اغلب رمان‌هایی که از این ژانر در بازار کتاب ایران فروخته و خوانده می‌شوند، داستانش در جایی از آمریکای لاتین یا اروپای شرقی نمی‌گذرد بلکه از آفریقا روایت می‌کند و فاجعه‌ای را پیش چشممان تصویر می‌کند که از آن خیلی کم خوانده‌ایم و اغلب دانسته‌هایمان از آنْ به چند خبر کوتاه محدود مانده است.

نویسندهٔ کتاب نیز مانند راوی داستان سوئیسی است. این کتاب در سال ۲۰۰۸ به زبان آلمانی نوشته شده و ظاهراً از همین زبان هم به فارسی برگردانده شده است.

صد روز با ترجمهٔ دارا معافی مدنی به‌تازگی از سوی نشر مرکز منتشر شده است.

اگر به خواندن رمان‌های سیاسی علاقه دارید، معرفی کتاب روزگار سخت را هم بخوانید.
شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.