عدالت کجایی؟

1,167
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

«عدالت» همیشه از «جنایت» عقب‌تر است. دستکم آن‌چیزی که در دستگاه‌های قضایی «اجرای عدالت» خوانده می‌شود، همیشه پس از «جنایت» سر و کله‌اش پیدا می‌شود، آن هم لنگان‌لنگان و اغلب ناتوان اما پرهیاهو و غلط‌انداز. همین است که دست‌اندرکاران این شکل پذیرفته شده و جهانی اجرای عدالت در داستان‌ها زبان به اعتراض باز می‌کنند. یعنی آن‌جایی که می‌توان دنیای بهتری را تخیل کرد، آنان هم به قهرمانانی خاکستری بدل می‌شوند و خودِ «عدالت» را به پای میز محاکمه می‌کشند.

راوی کتاب «عدالت» یکی از همان شخصیت‌های خاکستری است که ناتوانی عدالت را می‌بیند و می‌خواهد خون خودش را به این بیمار در حال مرگ برساند. خودکشی راهی است که راوی داستان انتخاب می‌کند تا با آوردن عدالت بر سر نعش خود، پرونده‌ای را ببندد. او وکیل است و می‌داند برای تحریک شامهٔ عدالت باید چه طعمه‌ای بر سر راهش قرار داد تا با همهٔ کندی و پیری به حرکت وادار شود.
عدالت داستانی است از نویسنده و نمایشنامه‌نویس نام‌آشنای سوئیسی یعنی فریدریش دورنمات. داستانی چندلایه و پرکشش که پیش‌نویش آن در دههٔ ۱۹۵۰ نوشته شد اما نیمه‌کاره ماند و سی سال بعد بازنویسی و منتشر شد اما همچنان خواندنی است، زیرا «عدالت» یا درواقع فقدان عدالتْ مسئلهٔ انسان است.

 

«عدالت» چه می‌گوید؟

کل ماجرا زمانی شروع می‌شود که یکی از سیاستمدارن ثروتمند در کمال آرامش وارد رستورانی می‌شود و مقابل چشم همگان یکی از دوستانش را به قتل می‌رساند. قتلی که به هیچ عنوان نمی‌توان آن را معنادار کرد؛ هیچ انگیزه شخصی یا جنون آنی یا ردپای هیولایی دیده نمی‌شود. ثروتمند معروف با بزرگواری مسئولیت جنایت را می‌پذیرد و با میل و رغبت به زندان می‌رود اما وکیلی را استخدام می‌کند تا بر احتمالات تحقق قتل کار کند و این آغاز پیچیدگی‌های بعدی داستان می‌شود.

داستان با ناکامی در اجرای عدالت شروع می‌شود و وکیلی مست دست ما را می‌گیرد و بر سر صحنه جرم می‌برد. او مانند هر مست دیگری صادق است اما روایتش ترتیب زمانی ندارد و خطی نیست و پرش‌های ذهنیش را باید تاب آورد. راوی داستان وکیل جوانی است که از همان ابتدا ورشکسته است و راهی ندارد جز آن‌که صدای وجدانش را خاموش کند و درخواست صاحب سرمایه را بپذیرد و وارد نمایشی شود که دیگری آن را کارگردانی و صحنه‌پردازی کرده است و او هیچ‌چیز از آن نمی‌داند.

داستان پر از اشارات ظریفی است که نشان می‌دهد دستگاه عدالت چگونه تحت تاثیر سرمایه قرار می‌گیرد. آن‌چنان که حتی نام وکیل داستان را هم خوانندگان وقتی متوجه می‌شوند که از زبان صاحب سرمایه خارج می‌شود. وکیلی که در چنین دنیایی گیرافتاده است دیگر چشم‌های بستهٔ مجسمه فرشته عدالت را نشانهٔ برابری همگان مقابل قانون نمی‌داند؛ «این چشم‌های تا ابد با دستمالْ بسته»(ص: ۳۹) حالا دیگر خواب‌آلودگی و ملال را تصویر می‌کند و نه جدیت در اجرای عدالت را. همه چیز این جهان چنان رنگ ملال و رخوت گرفته است که دیگر نه تنها «هر تنوعی برایمان موهبتی است»، بلکه جنایت هم «رهایی‌بخش» شده است. برای آزاد شدن از الزام‌های جهانی تا این حد غیراخلاقی به ابزاری نیاز داریم که دیگر آن را از دنیایمان بیرون انداخته‌ایم؛ یعنی سیاست‌ورزی:

از آن‌جا که ما از سیاست، سیاست‌زدایی کردیم –البته در این مورد آینده‌نگریم؛ فقط در این‌جا مدرنیم، واقعاً خط‌شکن؛ دنیا به آخر می‌رسد یا سوئیسی می‌شود-  و از آن‌جا که دیگر از سیاست انتظاری نیست، نه انتظار معجزه‌ای، نه زندگی نوینی، فقط گاه‌گداری شاید ساخت خیابان‌ها و جاده‌های بهتری، بنابراین از هر وقفه‌ای که در این قدم آهسته کسالت‌بار روزانه‌مان پیش می‌آید ممنون می‌شویم (ص: ۳۳)

مترجم «عدالت» کیست؟

محمود حسینی‌زاد مترجمی است که نیاز به معرفی ندارد. بسیاری از نویسندگان معاصر آلمان را به لطف ترجمه‌ها و انتخاب‌ها او شناختیم. کتاب‌های فریدریش دورنمات مانند «قاضی و جلادش» و «قول» و «سوءظن» را هم با ترجمه او خواندیم. بررسی ترجمه نیازمند مقابله با متن اصلی است اما دربارهٔ برگردان چندین واژه می‌توان بدون بررسی متن اصلی هم نظر داد.

مترجم چندین بار از واژهٔ «ادعانامه» استفاده کرده است اما «کیفرخواست» هم به معنای موردنظر داستان نزدیک‌تر و هم به گوش و چشم خوانندگان آشناتر است. ادعانامه در فارسی برای ثبت اختراع به‌کار می‌رود اما کیفرخواست همان تقاضانامه کتبی دادستان است که در صفحه ۳۵ کتاب به آن اشاره می‌شود.

مترجم همچنان جایی (ص: ۱۰۶) با یاری‌گیری از زبان خاقانی، شاعر قرن ششم، واژه «طبق‌زنی» را به‌کار می‌برد که برای فارسی‌زبانان امروزی بیش از حد دور و ناآشنا است. عبارت «زن آپارتمان‌دار» یکی دیگر از آن برگردان‌هایی است که به زبان روزمره چندان نزدیک نیست و حالا فقط از زبان پیرمردها و پیرزنان شنیده می‌شود.

داستان «عدالت» به تازگی از سوی نشر برج منتشر شده است.

 

 

مجله‌ٔ اینترنتی ۳۰بوک

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوزده − شانزده =