غربت پایان‌ ناپذیرِ «آنتونیای من»

107
زمان مطالعه: ۲ دقیقه
آنتونیای من داستانی درباره غرب آمریکاست: واگن‌های قطار، کشاورزهای مهاجر و کشوری که از همه جهات با انواع تهدیدها دست به گریبان است. و زن‌هایی که زندگی در هجرت، آنها را خم کرد ولی شکست نداد.

داستان درباره جیم باردن ۱۰ ساله است که  به خاطر از دست دادن والدین‌اش مجبور است در دهه ۱۸۸۰ به نبراسکا مهاجرت کند. چرا که از این به بعد پدربزرگ و مادربزرگش مسئول زندگی او هستند.

در قطاری که جیم مسافرش بود آنتونیا شیمردا و خانواده‌اش هم بودند. خانواده شیمردا از بوهمیا، راهی آمریکا شده بودند تا شاید در زمین‌های کشاورزی اطراف نبراسکا بتوانند کار و زندگی جدیدی برای خودشان دست‌وپا کنند.

داستان دوستی جیم و آنتونیا از همان قطار شروع شد. در حین اینکه آن دو همراه با هم، دنیای جدید اطراف‌شان را کشف می‌کردند؛ خانواده شیمردا با بحران‌های زیادی دست و پنجه نرم می‌کرد.

با فرا رسیدن زمستان زندگی خانوده آنتونیا سخت‌تر شد. پدربزرگ و مادربزرگ جیم از خانواده آنتونیا خواستند تا با آنها زندگی کنند اما اوضاع آن‌طور قرار بود به خوبی پیش نرفت.

آقای شیمردا، پدر آنتونیا، نتوانست بحران دلتنگی و غربت را هضم کند و دست به خودکشی زد. این حادثه خانواده بحران‌زده آنتونیا را بیش از پیش وارد پیچ‌های خطرناک مشکلات زندگی کرد.

بعد از پایان زمستان زندگی جیم و آنتونیا تغییر کرد: آنتونیا مدرسه را کنار گذاشت تا در زمین‌های کشاورزی کار کند و جیم به درس و مدرسه چسبید و بعد از جشن تولد ۱۳ سالگی‌اش به شهر رفتند تا دسترسی جیم به مدرسه راحت‌تر باشد.

هر قدر درس خواندن جیم آینده روشنی را برایش رقم می‌زد، سختی‌های زندگی آنتونیا او را از داشتن آینده‌ای مطمئن دور می‌کرد.

جیم توانست وارد کالج شود تا خودش را برای خواندن وکالت آماده کند. قبل از رفتن به دانشگاه فهمید که آنتونیا برای کار، راهی خانه یکی از کشاورزهای اطراف شده‌بود. یک حاملگی ناخواسته زندگی آنتونیا را تغییر داد. او با وجود مخالفت‌های فراوان تصمیم گرفت دخترش را به دنیا بیاورد و او را بزرگ کند.

در تمامی این مدت عشق آنتونیا در دل جیم وجود داشت اما آنتونیا آن را نمی‌پذیرفت.

سال‌ها بعد، وقتی جیم کار وکالتش را در نیویورک تمام کرد و بار دیگر به شهر کودکی‌اش بازگشت، آنتونیای محبوبش را دید که باز هم زندگی بلاهای زیادی بر سرش آورده‌بود.

«آن دختران در بحبوحه مهاجرت و در شرایط سختی بزرگ شده بودند و خودشان تحصیلات چندانی نداشتند. ولی حالا وقتی خواهران و برادران کوچک‌ترشان را می‌بینم که از فداکاری آنها بهره‌مند می‌شدند و امکانات بیشتری در مقایسه با آنها در اختیار داشتند، در نظرم حتی به اندازه نصف خواهرهای بزرگترشان نه سواد درستی دارند و نه جذابیتی. دختران بزرگتر که خانواده‌هایشان را یاری می‌کردند تا زمین وحشی را بشکافند، از زندگی، فقر و از مادران و مادربزرگ‌هایشان درس‌ها آموخته بودند؛ همه آنها مثل آنتونیا در عنفوان جوانی از دنیای کهن به دنیایی جدید مهاجرت کرده‌بودند و خیلی زود نکته‌سنج شده‌بودند.»

اگر به ادبیات مهاجرت علاقه دارید نوشته زیر را ببینید.

 

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.