قصه نخل مراد

218
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

در روستایی پر از درخت‌ و رود و هوای صاف و آفتاب تابان در دل ایران، پسری به نام مراد که پدر و مادرش را از دست داده با خانواده خاله‌اش زندگی می‌کند.

مراد هیچ دلبستگی و وابستگی در این دنیا ندارد و با همه کودکی‌اش تنهای تنهاست. تا اینکه روزی درویشی که او را «خضر» صدا می‌کنند به روستا می‌آید. زیر همان سرو پیری می‌نشیند که پشت خانه خاله مراد است و خستگی در می‌کند. برای مراد از قصه زندگی که همه‌اش در سفر خلاصه شده‌ می‌گوید. از نظر او حتی درخت‌ها هم سفر می‌کنند.

برای آنکه داستان سفر درخت را به مراد نشان دهد دانه خرمایی را همان نزدیکی‌ها در خاک می‌کارد و به مراد می‌گوید مراقبش باشد تا سفر درخت خرما را که نخل است ببیند. حالا مراد دیگر تنها نیست او درختی دارد که باید از آن مراقبت کند. درختی که تا به حال در روستا نداشتند و نمی‌دانند چه شکلی است و حالا مال خود مراد است.

«بیشتر بچه‌های آبادی توی خانه یا باغشان درختی داشتند که از بچگی، از وقتی که روئیده بود، آبش می‌دادند.مواظبتش می‌کردند. به قد و بالاش نگاه می‌کردند و باش انس می‌گرفتند. عباس پسر نیاز علی درخت هلویی جلو خانه‌شان داشت که آن سال شش تا هلو داده‌بود. رضا پسر همسایه‌شان درخت آلبالویی داشت که هیچکس جرات نمی‌کرد چپ به‌اش نگاه کند. خیلی‌ها درخت داشتند اما کسی درخت خرما نداشت. اگر هسته خرما سبز می‌شد، مراد تنها کسی بود که نخل داشت. نخل بلند و پر از خرما. همه می‌آمدند به تماشا. همه حیرت می‌کردند. خرماهاش را می‌چید و بین مردم قسمت می‌کرد. دور تنه نخل خار می‌بست که کسی نتواند ازش بالا برود. به شاخ و برگش پوست تخم‌مرغ و دعا آویزان می‌کرد که چشم نخورد. خرماهاش را دانه‌دانه می‌کرد تو کیسه که گنجشک‌ها و کلاغ‌ها، خرماها را نخورند.»

مراد نگران است سرمای پاییز و زمستان نخلش را از بین ببرد اما آن سال نه برفی می‌بارد و نه بارانی. خشکسالی آن سال درخت‌های دیگر را خشک کرد اما نخل مراد آرام آرام پا گرفت. تا اینکه مراد فهمید دست شوهرخاله‌اش تنگ است و باید برای کار کردن به شهر برود و نخلش را تنها بگذارد.

اگر از علاقه‌مندان به آثار مرادی کرمانی هستید مطالب زیر را بخوانید.

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

20 − 1 =