مصدق؛ تبعیدی ابدی

به مناسبت زادروز محمد مصدق

503
زمان مطالعه: ۶ دقیقه

این جا فقط آرزوها نیستند که ناکام می‌مانند، وصیت‌ها هم کامیاب نمی‌شوند. زندگی و مرگ محمد مصدق نمونه هر دوی این‌ها است. او که ده سال پایانی زندگی را در تبعید و تنهایی گذراند، اولین بند وصیت‌نامه‌اش نیز اجرا نشد؛ مصدق می‌خواست در کنار شهیدان ۳۰ تیر آرام بگیرد اما جسدش در تبعیدی ابدی باقی ماند و از احمدآباد بیرون نرفت تا همه بدانند دیکتاتور بر حیات و ممات آدم‌ها حاکم است و کسی بی‌اجازهٔ او حق ندارد دربارهٔ زنده و مرده خودش تصمیم بگیرد.

وقتی صحبت از تنهایی مصدق می‌شود، همه به یاد روزهای حصر خانگی او می‌افتند. یعنی آن زمانی که اخوان ثالث به یادش این چنین سرود: «وز سفله یاوران تو در جنگ/ کاری به جز فرار نیامد» اما داستان تنهایی مصدق سری دراز دارد و اگر آن را دنبال کنیم به روزهای نخست‌وزیری و مبارزه می‌رسیم. مصدق فقط در آن ده سالِ تبعید تنها نبود. او حتی در دیوان لاهه و در میان هیئتی هشت نفره هم تنها بود. او در کاخ نخست‌وزیری و جمع یارانش نیز تنها بود. آن تنهایی سال‌های آخر، تحمیلیِ حاکم بود و با همان زبان نخ‌نمای دیکتاتورها توجیه می‌شد:

سال ۱۳۴۴ شاه به روزنامه‌نگاری فرانسوی گفت مصدق بابت امنیت خودش در ملکی که دارد حبس است، چون «اگر برگردد به خانه‌اش در تهران، مردم توی خیابان دارش خواهند زد.. او همان جایی که هست، راضی و خوشحال است. خوب می‌خورد و در هشتاد و شش سالگی به ورزش مورد علاقه‌اش می‌پردازد: خرسواری. دیگر چه می‌تواند بخواهد؟ (تراژدی تنهایی: ۱۳۹۵، ۲۹۳)

اما تنهایی سال‌های مبارزه چیزی بود که در آن سال‌ها به‌زبان نمی‌آمد. بعدتر هم که نوایی از آن به گوش رسید، عده‌ای تلاش کردند چنان صدایشان را در مدح مصدق بالا ببرند تا سهم خودشان در ایجاد آن تنهاییِ فرساینده به چشم نیاید و آن صداها در هوا بپیچد و محو شود. گوشه‌ای از این تنهایی‌ها را می‌توان در کتاب‌ها و نوشته‌ها پیدا کرد.

 

یکی از این کتاب‌ها خاطرات غلامحسین مصدق، فرزند دکتر محمد مصدق، است. او در قامتِ پزشکِ معتمدِ نخست‌وزیرِ ایران، پدرش را در سفرهای خارجی همراهی می‌کرد. غلامحسین مصدق که شاهد برخی از مهم‌ترین حوادث تاریخ معاصر ایران بوده، آن‌ها را در کتاب خاطراتی به نام «در کنار پدرم؛ مصدق» ثبت کرده است.

در بخشی از این خاطرات، خوانندهٔ گرفتاری‌های مصدق در دیوان لاهه می‌شویم و می‌بینیم مردی که نطقش «بخشی از حضارِ دیوان لاهه» را به گریه انداخت و باعث شد تا معاون وزیر امور خارجه آمریکا او را «نخست‌وزیر گریان ایران» لقب بدهد، زندگیش هم داستانی پرآب چشم بوده است:

مصدق در دیوان لاهه تلاش می‌کرد دست انگلیس را از نفت ایران کوتاه کند و در مقابل قاضی انگلیسی این دیوانْ مدافع حقوق ایران باشد، اما همزمان باید با مشکلات ریز و درشتی کلنجار می‌رفت که برخی از آن‌ها تحمیلی یارانش بود. او از یک طرف، در تب و تاب انتخاب وکیلی بود که بتواند از حقوق ایران دفاع کند اما وکلای بین‌المللیِ مطرح حاضر به پذیرش این پرونده نبودند و حتی برای نوشتن دفاعیه هم مبلغی درخواست می‌کردند که از توان ارزی دولت خارج بود. از طرف دیگر، دوستان و یارانش نیز در چنین وضعیتی به دنبال خرید سوغاتی و تجدید دیدارهای خودشان بودند و مصدق باید این بار را تنهایی بر دوش می‌کشید:

بی‌مناسبت نیست این موضوع را یادآورم شوم که بیشتر اعضای هیئت نمایندگی ایران «سیاهی لشگر» بودند به استثنای نواب، صالح و حسیبی. بقیه دنبال گردش و تفریح و کارهای خصوصی می‌رفتند. حتی بعضی اوقات، جمع‌آوری آن‌ها در محل اقامتمان که هتل متوسطی بود، با اشکال مواجه می‌شد. به خاطر دارم که روزی پدرم به من گفت «غلام، برو مقداری شکلات بخر.» من هم رفتم و یک جعبه بزرگ شکلات خریدم. وقتی جعبه را دید گفت «چرا یک جعبه خریدی؟» گفتم «چقدر باید می‌خریدم؟» گفت «چهار پنج جعبه دیگر هم بخر، اینها را باید با شکلات جمع‌و‌جورشان کرد!»(ص: ۱۰۶) 

 

کریم سنجابی، مظفر بقایی و محمدحسین علی آبادی و علی شایگان و نصرالله انتظام اعضای این هیئت هشت نفره بودند که مصدق از آن‌ها به عنوان «سیاهی لشگر» یاد کرد. برخی از آن‌هایی که باید با «شکلات جمع و جور» می‌شدند، بعدتر مدعی شدند که وارث نخست‌وزیر تبعیدی هستند. رفتار و منش مصدق این کار را راحت کرده بود، چون او پس از دیدن این شواهد مصلحت را در این دید که دربارهٔ چنین همراهانی کم‌تر حرف بزند و به همین دلیل امروز چندان جزئیاتی از مصادیق خوش‌باشی‌هایشان نداریم. هر چند دربارهٔ برخی از این افراد روایت‌های بیشتری وجود دارد اما می‌توان حدس زد که آش شورتر از چیزی بوده است که حالا کتاب‌ها به ما می‌چشانند. یک نمونهٔ این روایت‌ها چیزی است که لطف‌الله میثمی دربارهٔ مظفر بقایی عنوان کرد. او که یکی از سخنرانان مراسم سالگرد تولد مصدق در اردیبهشت ۱۳۸۳ بود در جمع حاضران گفت:

هنگامی که مصدق به لاهه رفته بود، روزی پلیس به او خبر داد که دکتر بقایی را در محلهٔ بدنام و در حال مستی دستگیر کرده‌اند. با شنیدن این خبر مصدق سرش را روی میز گذاشت و زار زار گریه کرد و گفت ببینید ما با چه آدم‌هایی مشغول مبارزه با امپراتور کبیر بریتانیا هستیم. حالا عرفان مصدق در این بود که تا وقتی زنده بود این ماجرا را برای هیچکس، حتی یار نزدیک دکتر بقایی، آیت‌الله کاشانی هم تعریف نکرد..(ص: ۳۰۱)

متن کامل سخنرانی میثمی را می‌توان در کتاب «سخنرانی‌های احمدآباد» خواند. این کتاب مجموعه‌ای از چند سخنرانی است که به مناسبت تولد یا وفات مصدق ایراد شده است. این سخنرانی‌ها از ۱۳۵۵ شروع می‌شود و در ۱۳۸۴ به پایان می‌رسد اما کامل نیست و غیبت برخی از سال‌ها مشهود است. سخنرانی‌های هر سال با توضیح یک پاراگرافی و کلیشه‌زده گردآورنده کتاب شروع می‌شود. در واقع، امیر طیرانی به جز پیاده کردن متن صوتی سخنرانی‌ها کار دیگری نکرده است و توضیحی دربارهٔ حال و هوای سخنرانی‌های هر سال و حواشی‌های آن اضافه نکرده است.

سخنرانی‌های احمدآباد در ۳۹۰ صفحه از سوی نشر علم منتشر شده است.

سکوت؛ از اجبار تا استراتژی

مشابه مسائلی که در حواشی دیوان لاهه پیش آمد، بار دیگر در آمریکا رخ داد. مصدق خود را برای مذاکره با ترومن، رئیس‌جمهوری آمریکا، و مک‌گی، معاون وزارت خارجه آمریکا، آماده می‌کرد اما از آن‌طرف مردان رده بالای ایرانی داشتند صابون سفری چرب و نرم را به شکم خود می‌زدند و با هم رقابت می‌کردند و وقتی بالاخره عازم سفر شدند باز همان داستان گردش و تفریح حضرات تکرار شد:

مصدق کلی نیرو گذاشت تا جمع همراهش را از میهمان شدن نزد تاجر ایرانی پولداری منصرف کند که از دوستان نزدیک انتظام {از شاه دوستان همراه مصدق} بود. به رغم اندوه او چندتایی‌شان در برابر تعارف پیش‌آمده تسلیم شدند و رفتند؛ تاجر آشپز معرکه‌ای داشت (تراژدی تنهایی: ۱۳۹۵، ص: ۲۰۲).

هر چند، مصدق دربارهٔ آن‌ها سکوت کرد و کار هیچ‌وقت به گله و شکایت‌های عمومی نکشید اما ظاهراً در ازای این سکوت می‌خواست که آن‌ها هم ساکت بمانند و مشغول همان دید و بازدیدهایشان باشند و دیگران را از شنیدن اظهارنظرهایشان معاف کنند. این توافق ضمنیِ دو جانبه چنان واضح بود که معاون وزارت خارجه آمریکا بعدها در توصیف همراهان مصدق گفته بود «نگران بودند و می‌ترسیدند سرراست و صادقانه حرف بزنند»:

یک بار که آمریکایی‌ها سر چیزی نظر آن‌ها را خواستند، سکوتی سنگین حاکم شد، تا این که نهایتاً مصدق پرید وسط که «می‌بینید! همه‌شان با من موافق‌اند!» به احتمال زیاد همه‌شان نمی‌دانستند با چی موافق‌اند.  

مصدق در برقراری چنین سکوت‌هایی ماهر بود. او قبل از این تاریخ هم برای سر و سامان دادن به کارها تظاهرات سکوت را ابداع کرد. در واقع، مصدق فقط خودش سکوت نمی‌کرد بلکه دیگران را هم به سکوت دعوت می‌کرد تا این گونه اتحاد بدن‌ها باقی بماند. سکوت مصدق که عده‌ای آن را به «رازداری» و «عرفان» تعبیر می‌کردند و می‌کنند، در واقع چیزی نبود جز راهکاری برای پوشاندن اختلافاتی که در میان یاران نامتجانس مصدق وجود داشت. اولین راهپیمایی سکوتی که در ایران برگزار شد با خلاقیت مصدق سر و سامان گرفت تا اختلافات پوشیده بماند و جمعیتی که برای اعتراض به تقلب در انتخابات دورهٔ شانزدهم مجلس شورای ملی دور هم جمع شده‌ بودند، پراکنده نشوند یا بدتر از آنْ کارشان به درگیری نکشد:

..حامیان کاشانی شعارهای مذهبی می‌دادند اما مصدق به‌شان امر کرد بس کنند. با بلندگویی اعلام کرد «شعار ما سکوت است!» این‌طوری می‌توانست اختلافات میان حامیانش را پنهان کند. بعدها مصدق به یاد می‌آورد جمعیت که راه افتادند «غیر از صدای پاها هیچ صدایی نبود.» یکی از مامورها که قصد داشت جمعیت را تحریک کند، فریاد زد «رییس‌جمهور مصدق!» اما درجا ساکتش کردند (همان، ص: ۱۵۴).  

نویسندگان زیادی ادعا کردند که سرگذشت مصدق را نوشته‌اند اما در این میان کتاب «تراژدی تنهایی» نوشتهٔ کریستوفر دوبلگ اثری ممتاز و خواندنی است. این کتاب نه «ادای دین» به مصدق است و نه تکفیرنامهٔ او بلکه تلاشی است برای ثبت «زندگی‌نامه سیاسی مصدق» عاری از حب و بغض‌هایی که بسیاری از گلوها را هنوز می‌فشارد. این نثر روان و داستان‌وارِ «تراژدی تنهایی» را تا حدی مدیون ایرج افشار هستیم، زیرا او بود که این نویسنده انگلیسی را به‌نوشتن تشویق کرد.

تراژدی تنهایی با ترجمهٔ بهرنگ رجبی از سوی نشر چشمه منتشر شده است.

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.