معرفی ۳۰ رمان برتر تاریخ

معرفی رمان‌های برتر که سازندۀ آدم‌های بهتر می‌شوند

4,353
زمان مطالعه: ۱۷ دقیقه

هر روز فهرست جدیدی از «کتاب‌هایی که باید بخوانیم!» منتشر می‌شود. همهٔ فهرست‌ها هم تاکید دارند که اگر این‌ها را نخوانید، عمرتان به فنا رفته است. اما تقریباً هیچ‌کدام نمی‌گویند با چه متر و معیاری به آن فهرست رسیده‌اند. بعضی از این فهرست‌ها براساس میزان فروش است و تعدادی پیرو مدِ زودگذر روز. بعضی از کتاب‌ها در اکثر لیست‌ها مشترک هستند و تقریباً کتابخوانی نیست که در همان آغاز راه به سراغشان نرفته یا وسوسه دوباره و چندباره خواندن آن به سراغش نیامده باشد اما برای آنانی که بیرون از گود ادبیات نشسته‌اند این همه هیاهو کمی عجیب است. «چرا باید رمان بخوانیم؟» سوال صادقانه و مهمی است و باید آن را قبل از «چه رمانی بخوانیم؟» بپرسیم.

اگر ایمانتان را به رمان و داستان هنوز از دست ندادید، می‌توانید قسمت بعدی را نخوانید و مستقیماً به سراغ کتاب‌های پیشنهادی بروید. اما اگر ایمانتان لرزان است یا هنوز به ادبیات ایمان نیاوردید بهتر است اول از چرایی شروع کنید تا چگونگی آن هم کم‌کم مشخص شود.

«چرا باید رمان بخوانیم؟»

آدم‌های زیادی به این سوال مفصلاً جواب دادند اما ما فقط به چکیدهٔ‌ مختصر و مفید بعضی از جواب‌ها بسنده می‌کنیم. یکی از استدلال‌های اصلی برای رمان خواندن بسط تجربهٔ فردی و درک جهان از منظر دیگران است. یعنی غرق شدن در داستان‌ها آن چیزی است که باعث می‌شود ما از افق تنگ زندگی خودمان نجات پیدا کنیم و زندگی و مشکلات دیگران را هم ببینیم و بفهمیم. اگر فکر می‌کنید این امتیازی بیش از حد اشرافی و بی‌فایده است، باید به خاطر بیاورید که جنایت‌ها و جنگ‌های بشر حاصل همین نفهمیدن‌ها است. این استدلالی است که خیلی‌ها را برآشفته می‌کند و صدای خشگمین‌شان به اعتراض بلند می‌شود که «مگر جنگ‌ها را شهروندان عادی به راه می‌اندازند که حالا با کتاب خواندن و تلاش برای فهمیدن تجربیات دیگران بتوانند مانع برخورد گلوله‌ای یا شلیک موشکی بشوند؟» اما واقعیت این است که دور بودن از تجربهٔ آدم‌های دیگری که گاهی مهاجر یا رنگین‌پوست یا به شکلی در اقلیت هستند یا داغ ننگی بر پیشانی دارند، سازندهٔ آن جماعت‌هایی است که برای سیاستمدارنِ جنایتکار کف و دست می‌زنند و چاقوی جنایت آن‌ها را تیز می‌کنند یا دستکم رمه‌های گوش به‌فرمان و از همه جا بی‌خبر می‌شوند. بنابراین رمان خواندن آن چیزی است که در سطح فردی و جمعی تفاوت ایجاد می‌کند، اما اگر بخواهیم صادق باشیم باید اعتراف کنیم که هر رمانی هم چنین اثری ندارد. در واقع بعضی از رمان‌ها کاملاً تاثیر عکس دارند و کلیشه‌ها را تقویت می‌کنند اما حتی همان‌ها هم در جوامع کتابخوان چندان شانسی برای اثرگذاری ندارند. سوزان سانتاگ، نظریه‌پرداز، دربارهٔ رمان خوب این چنین نوشته است:

رمانی ارزش خواندن دارد که قلب را تعلیم دهد، و احساس شما را از امکانات بشری و از آن‌چه سرنوشت انسان است و آن‌چه در جهان رخ می‌دهد، بسط دهد. چنین رمانی درون ما را می‌آفریند.

خواندن رمان‌های خوب اغلب شبیه تجربهٔ پریدن در حوضچهٔ آب سرد است: همانقدر شوکه‌کننده و به‌یادماندنی. دیگرانی هم هستند که با نوک پا سرمای این حوضچه را می‌سنجند اما پریدن در آن شهامت می‌خواهد. همانظور که انسان بودن و ماندن نیز بدون شجاعت فکر کردن ممکن نیست. رمان‌های خوبْ دستورالعمل رفتاری و باید و نباید نمی‌دهند بلکه برعکس توان فکر کردن و فهمیدن را پرورش می‌دهند. به همین دلیل هم بسیاری از نظریه‌پردازان و فیلسوفان مرتباً به شخصیت‌های داستانی اشاره می‌کنند یا از آن‌ها الهام می‌گیرند. مثلاً فروید نظریه معروف و تاریخ‌ساز «عقدهٔ ادیپ» را با گوشه‌چشمی به شاهکار شکسپیر پروراند و حتی نام نظریه را هم بر این اساس انتخاب کرد و نیچه نیز تحسین‌گر داستایوفسکی بوده است.

«چه رمان برتری بخوانیم؟»

فهرست «کتاب‌هایی که باید بخوانیم!» یا «رمان های برتر» فقط راهنمای پیدا کردن رمان‌های خوب است، وگرنه رابطهٔ هیچ کتابخوانی با کتاب‌ها براساس «باید» و «حتماً» پیش نمی‌رود. این رابطه بیشتر شبیه آن چیزی است که شاعر می‌گوید: «رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست/ می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست». از بین کتاب‌های خواندنی و تحسین‌شده به سراغ چند کتابی رفتیم که هر کدام درک ما را از زندگی عمیق‌تر می‌کند و افق جدیدی پیش رویمان می‌گشاید. بعدتر، باز هم کتاب‌هایی را به این فهرست اضافه می‌کنیم:

  • زوربای یونانی

«چگونه باید زندگی کرد؟» آن سوالی است که هر کتابخوانی به دنبال جوابش می‌گردد. اصلاً بعضی‌ها از شوق پیدا کردن همین سوال است که کتاب‌ها‌ را زمین نمی‌گذارند. راوی کتاب «زوربای یونانی» هم «موش کاغذخواری» است که به دنبال جواب این سوال می‌گردد اما آن را در غیرمنتظره‌ترین شرایط پیدا می‌کند. او جواب خودش را در قفسه‌های خاک‌گرفتهٔ کتاب‌ها یا توصیه‌های عالمی همه‌چیزدان پیدا نمی‌کند، او گمشده‌ همهٔ سال‌های عمرش را از خلال هم‌صحبتی با ناشناسی سنتور به‌دست و خندان پیدا می‌کند. زوربا آن کسی است که تحصیلاتی ندارد اما معنای زندگی را پیدا کرده است. از نظر او انسان «یک جانور وحشی بزرگ و یک خدای بزرگ است» و باید زندگی را با این تعریف پیش برد. حرف‌های زوربا به گوش راوی کتابخوان و گیج داستان شبیه چوب جادویی است که هر آن‌چه را قبلاً فهمیده یا خیال کرده فهمیده است، باطل می‌کند.

زوربا راوی افسرده‌حال کتاب را به رقص درمی‌آورد و به او یادآوری می‌کند که اصل زندگی همان لذت‌های تن است. یعنی همان لذت‌های ساده و ظاهراً پیش‌پاافتاده‌ای که خیلی‌ها جز تحقیرش کار دیگری بلد نیستند، یگانه راه رستگاری روح است. راوی هم از همان قماش ناباوران به تن است اما کم‌کم اعتراف می‌کند که حق با زوربا است و او شهامت تصدیق حرف‌هایش را ندارد:

آه رفیق بینوای من! راستی که آدم‌ها خیلی سقوط کرده‌اند! مرده‌شورشان ببرد! آن قدر تنشان را بی‌مصرف گذاشته‌اند که تن لال شده است، و حالا فقط با دهانشان می‌توانند حرف بزنند. آخر دهان چه می‌تواند بگوید؟ (ص: ۱۱۵)

 زوربای یونانی شاهکار نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده یونانی، است و کتاب بالینی خیلی از کتابخوان‌ها به‌حساب می‌آید.

ترجمه‌های فارسی متعددی از این دو کتاب منتشر شده است اما بهترین آن‌ها مدیون قلم محمد قاضی و محمود مصاحب است که یکی را نشر خوارزمی و دیگری را نشر نگاه منتشر کرده است.

  • بارون درخت نشین

بارون درخت‌نشین داستان عصیان است: پسری نوجوان به قید و بندهای زندگی اشرافی خانواده‌اش نه می‌گوید و علیه شیوه‌ای از زندگی به‌پا می‌خیزد که جز با سرکوب خواسته‌ها و امیال پیش نمی‌رود. او خواهری دارد که شهوت سرکوب شده کار او را به جنون ‌کشانده و پدر و مادری که هیاهوی زمانه و خواست تغییر را می‌بینند اما به لقب «دوک» و سنت‌های نخ‌نما شده دلخوش هستند. کوزیمو در ابتدای راه زندگی است و خیلی سریع متوجه می‌شود که نمی‌خواهد به سرنوشت اطرافیانش دچار شود. او خانه و همهٔ آن سنت‌ها و رسم‌های پوسیده را ترک می‌کند و ساکن درخت‌ها می‌شود. تلاش اطرافیان برای پایین آوردن او و دعوتش به چای و شیرینی بی‌نتیجه می‌ماند. او مصمم می‌شود تا نظم جدیدی را بیافریند و برای این کار از زمین فاصله می‌گیرد تا آن را بهتر ببیند. کوزیمو تلاش می‌کند از روی درختان انقلابی را به راه بیاندازد و زندگی را برای دیگران بهتر کند. برادر کوزیمو  تلاش‌ها و رویاهای برادر یاغیش را روایت می‌کند:

هرگز تهدید نکرد که خود را خواهد کشت؛ هرگز هیچ تهدیدی نمی‌کرد: آدمی نبود که با دستاویزهای احساساتی باجگیری کند. هر آن چه را که شهامت انجامش را داشت می‌کرد و اگر به زبان می‌آورد که کاری را خواهد کرد، به این معنی بود که آن را از همان زمان آغاز کرده است (ص: ۱۹۷).

 

بارون درخت‌نشین اثر تحسین‌شدهٔ نویسنده شهیر ایتالیایی، ایتالو کالوینو است.

پرویز شهیدی و مهدی سحابی هر دو این کتاب را به فارسی بازگرداندند و نشرهای چشمه و نگاه آن‌ها را منتشر کردند.

  • آبلوموف

آبلوموف نام شخصیت اصلی شاهکار ایوان گنچاروف است و آن‌چنان معروف و محبوب شده که حالا برای اشاره به یک تیپ شخصیتی خاص استفاده می‌شود. عبارت آبلوموفیسم از دنیای ادبیات به زندگی روزمره راه یافته است و برای وصف تنبلی و رخوت بیمارگونه‌ای به‌کار می‌رود که مانند سمی کارا هر گیاه سرسبز و شادابی را می‌خشکاند.

آبلوموفی که گنچاروف خلق کرده است از «نجبای تراز دوم» به حساب می‌آید. یعنی نه آن‌چنان مالک ثروتمندی است و نه تحصیلات خیلی درخشانی دارد اما می‌توان او را آدم شریف و خوبی دانست. او آدمی خوب اما بی‌خاصیتی است. در چرت‌های طولانیش رویای جهانی بهتر را می‌بیند اما نه همت نوشتن دارد و نه عزم برخاستن. او حتی از عهده کارهای روزمره‌ای مانند لباس پوشیدن و نامه نوشتن و تعویض خانه هم برنمی‌آید و باید دیگری این‌کارها را برای او به سرانجام برساند:

او نه برای آنکه شمشیر کشیده در میان عرصه بجنگد، بلکه برای این‌که همچون تماشاگر آرام در کنار بنشیند زاده و تربیت شده بود. روح نرم و محجوب و تنبل او، گرانی غم سعادت و سختی ضربات زندگی را برنمی‌تابید. در نتیجه زندگی‌اش فقط بیان حال ساحل‌نشینان دریای زندگی بود و نمی‌توانست در جست‌و‌جوی چیزی یا درصدد تغییروضعی باشد یا به علتی احساس ندامت کند (ص: ۸۰۵)

اگرچه خواننده ممکن است بارها با شخصیت ملال‌زدهٔ آبلوموف همذات‌پنداری کند اما خواندن آن شبیه تجربهٔ از سرگذراندن تکنیک مواجهه در درمان اختلال وسواس است. یعنی همانطور که درمانگر از بیمار مبتلا به وسواسِ تمیزی می‌خواهد تا چیزهای آلوده را در دست بگیرد، خواندن آبلوموف نیز فرد را در چنان سطحی از ملال و رخوت فرو می‌برد که می‌تواند درمانگر بیماری تنبلی او باشد.

آبلوموف با ترجمهٔ درخشان سروش حبیبی از سوی نشر فرهنگ معاصر منتشر شده است.

  • مادام بوآری

فرقی نمی‌کند کسی به پیمان زناشویی خیانت کرده باشد یا به همرزمانش، خائن تقریباً همیشه منفور است. شاهکار فلوبر همین است که شخصیتی خیانتکار اما درک‌پذیر و دوست‌داشتنی می‌آفریند. «مادام بوآری» زنی است که بارها به همسرش خیانت می‌کند تا معنای واژه انتزاعی «عشق» را درک کند و در پایان بهای سرخوردگیش را با خودکشی می‌پردازد. آن‌همه شور و اشتیاق مادام بوآری در محیطِ ملال‌آورِ شهری کوچک که پنجره جای تئاتر را می‌گیرد به هدر می‌رود. او مجبور است به انتظارات قرن نوزدهمی از زن و همسر تن بدهد و از زندگی در پنجهٔ سلطه‌گر پدر به استقبال سلطهٔ همسر برود، اما او جسورتر از آن است که حسرت درک معانی عشق و زندگی را بر دل خود بگذارد. جامعه از او می‌خواهد که برخلاف علایقش پیش برود. بنابراین او برای یافتن خود و علایقش هم به جامعه خیانت می‌کند و هم به همسرش و پایان دردناک را رقم می‌زند.

خلق شخصیت زنی چنین سرکش و جسور در میانه قرن نوزدهم عادی نبود و چاپ کتاب با هیاهوی بسیاری همراه شد. کلیسا برآشفته شد و فلوبر را به دادگاه کشاندند و بسیاری نویسنده را تقبیح کردند.

«مادام بوآری» هم مانند «آبلوموف» یکی از شخصیت‌های مطرح دنیای ادبیات است و حالا «بوآریسم» به اصطلاحی تبدیل شده است تا نارضایتی از زندگی زناشویی را نمایندگی کند. از میان ترجمه‌های متعدد این اثر به فارسی کار مهدی سحابی چیز دیگری است.

  • مرشد و مارگاریتا

«مرشد و مارگاریتا» از شاهکارهای قرن بیستم به حساب می‌آید و تقریباً کتابِ ثابت همهٔ فهرست‌های پیشنهادی مطالعه است. رمان بولگاکف در مسکوی سال‌های ۱۹۳۰ می‌گذرد و مانند هر اثر ادبی درخشانِ دیگری زمانه را به چوب پرسشگری می‌زند اما برخلاف بسیاری از رمان‌های دوران خودش آن را با زبانی شعاری و نخ‌نما که در پشت عنوان نوشتار رئالیستی پنهان شده، بازگو نمی‌کند. حاصل سبک سوررئال و نگاه انتقادی بولگاکف، رمانی چند لایه و پیچیده بود که زبان آن ظاهراً ساده است اما استعاره‌ها و تلاقی‌هایش همان چیزی است که کتاب را برای خوانندگان مختلف خواندنی می‌کند و آن را در جایگاه شاهکاری قدردیده و پرفروش می‌نشاند.

دربارهٔ ترجمه‌های فارسی مرشد و مارگاریتا بیشتر بخوانید.

بخش اول کتاب با حضور شیطان در قالب یک استاد دانشگاه شروع می‌شود و در بخش دوم مسیح به صلیب کشیده می‌شود. داستان عشق شخصیت‌های «مرشد» و «مارگاریتا» این دو بخش را یکپارچه می‌کند. کتاب «مرشد و مارگاریتا» تاثیرگرفته از شاهکار «فاوست» گوته است و از همان نقل قول ابتدایی کتاب نیز می‌توان آن را دریافت:

فاوست: پس تو کیستی؟
مفیستوفلس: آن قدرتی که پیوسته شر می‌اندیشد و هنوز خیر می‌آفریند.

  • دنیای قشنگ نو

پانصد سال دیگر دنیای ما چه شکلی به خودش می‌گیرد؟ شاید آن دنیای قشنگ نویی که قرار است با پیشرفت علم و صنعت ساخته شود تا آن موقع سرپا شده باشد. آن روز علم ژنتیک چنان پیشرفت کرده است که دیگر زحمت تربیت و پروش بر دوش ما نمی‌افتد و آدمیان نه در خانواده‌های کوچک یا بزرگ بلکه در آزمایشگاه‌های ژنتیک ساخته می‌شوند. آن روز «اصل تولید انبوه در زیست‌شناسی هم معمول می‌شود.» آن روز فقط «مردان و زنان استاندارد ساخته می‌شوند.» آن روز آدم‌ها دیگر نامی ندارند و به آلفا و بتا و گاما و اپسیلون تقسیم می‌شوند. آن روز علم روان‌شناسی چنان پیشْ رفته است که می‌تواند ذهن‌ها را بسازد و آن چه می‌سازد همان «تلقینات دولت» است

آلدوس هاکسلی چنین دنیایی را تصویر می‌کند. در این دنیا تمام پیشرفت‌ها نهایتاً ملات ساخت ویران‌شهر یا همان دیستوپیا می‌شوند. در این دنیا یک ماده مخدر به نام «سوما» قانونی شده است تا در غیاب روابط معنادار انسانی منشاء لذتی در دسترس باشد. در این دنیا دیگر خبری از آن شاهکارهای ادبی ماندگار مانند اتللو نیست چون دیگر رنجی وجود ندارد. در این دنیا احساسات انسانی قربانی کسب لذت هر چه بیشتر می‌شود:

..دنیای ما شبیه دنیای اتللو نیست. اتومبیل‌های سواری را نمی‌شود بدون فولاد ساخت و همینطوری تراژدی را هم نمی‌شود بدون عدم ثبات اجتماعی ساخت. اوضاع دنیا در حال خاضر تثبیت شده است. مردم خوشبختند؛ آن‌چه را که می‌خواهند به دست بیاورند، به دست می‌آورند و آن‌چه را نتوانند به‌دست بیاورند، نمی‌خواهند. وضعشان روبراه است؛ سالم‌اند؛ هیچ‌وقت مریض نمی‌شوند. از مرگ پروایی ندارند؛ خوشبختانه از هیجان و پیری بی‌خبرند؛ وبالی به اسم پدر و مادر ندارند؛ زن یا بچه یا عشق‌هایی که به احساسات شدید دچارشان کند، ندارند. طوری بار می‌آیند که نمی‌توانندرفتار غیرمقتضی داشته باشند. و اگر هم وضع ناجوری پیش بیاید، سوما هست. سومایی که شما آقای وحشی می‌روید و به نام آزادی از پنجره پرت می‌کنید بیرون، آزادی! خیال می‌کنید دلتاها می‌فهمند آزادی یعنی چه (ص: ۲۳۱).

 در چنین دنیایی، مهربانی با هم‌نوع انقلابی‌ترین کاری است که از انسان برمی‌آید. آن‌چه دنیای قشنگ نو را به اثری تکان‌دهنده تبدیل کرده است، قدرت تخیل هاکسلی برای ترسیم آینده روند‌هایی است که از هم‌اکنون آغاز شده‌اند.

هاکسلی هفت بار نامزد نوبل شد اما درنهایت جایزه‌ای نگرفت. دنیای قشنگ نو شناخته شده‌ترین اثر این نویسنده بریتانیایی به حساب می‌آید که در ایران با ترجمهٔ سعید حمیدیان خوانده می‌شود.

  • قلب سگی

مسخ انسان به حیوان یکی از مضامین پرتکرار قرن بیستم است؛ گرگور سامسا را کافکا زایاند و نشان داد که چطور در اتاقش به سوسک تبدیل می‌شود. چهل سال بعد از آفرینش «مسخ»، اوژن یونسکو  شهری را می‌سازد که آدم‌هایش به «کرگدن» تبدیل می‌شوند. مابین این سال‌ها میخائیل بولگاکف وضعیتی مشابه اما درعین حال متفاوتی را ترسیم می‌کند؛ او با طنزی تلخ و گزنده از استحالهٔ حیوان به انسان نوشت و فرانکشتاین تازه‌ای را به دنیای ادبیات هدیه داد.

«دل سگ» یا «قلب سگی» ۷ سال پس از پایان یافتن جنگ جهانی اول و ۸ سال بعد از انقلاب بزرگ روسیه نوشته شد. یعنی آن زمانی که مفهوم «انسان نو» حسابی طرفدار داشت، بولگاکف از زایش انسان نویی نوشت که در واقع انسان نیست بلکه سگی است که به مدد علم شبیه به انسان می‌شود.

این موجود عجیب ترکیبی است از بدن سگی ولگرد که پس از عمل‌ جراحی صاحب غده هیپوفیز و غده جنسی تبهکاری نامدار می‌شود. بعد از این عمل سگ هنوز سگ است اما ظاهری انسانی پیدا می‌کند. این اثر بولگاکف نقد تند و تیزی به زمانهٔ نویسنده و رویاهایش بود که تا سال‌ها اجازهٔ انتشار نیافت. مهدی غبرایی و آبتین گلکار این اثر ماندگار را به  فارسی ترجمه کردند.

توی این کشور کنار هر آدمی یک پاسبان باید نگهبانی بدهد و کارش این باشد که جار و جنجال همشهریان  شرافتمند ما را تعدیل کند. شما از خرابی حرف می‌زنید و من به اتاق می‌گویم، دکتر، که وضع این ساختمان یا ساختمان‌های دیگر بهتر از پیش نمی‌شود، مگر اینکه این مردم را وادارید از حرف مفت زدن بپرهیزند! به محض اینکه به این همسرایی دیوانه‌وار خاتمه بدهند اوضاع خود به خود بهتر می‌شود (از ترجمه مهدی غبرایی، ص: ۵۵)

  • طاعون

هر آن چه از قلم آلبر کامو مانده است، ارزش خواندن دارد. آثار کامو را باید خواند اما نه فقط به این دلیل که او یکی از برندگان جایزه نوبل ادبی و تحسین‌شدهٔ منتقدان است بلکه بیشتر از هر چیز به دلیل درونمایه‌های فلسفی آثارش. از میان کتاب‌های کامو «طاعون» بار دیگر بسیار پرخواننده شده است. شباهت وضعیت آدم‌های داستان طاعون با حال و روز عصر کرونازدهٔ ما باعث شده است تا این کتاب برای بار دوم در دستان کتابخوان‌های سرتاسر دنیا جای بگیرد و آن‌هایی را هم که کم‌تر کتاب می‌خوانند به صرافت خواندن بیاندازد.

راوی «طاعون» پزشکی است که از همه‌گیری بیماری و البته بی‌اعتمادی و تنهایی در یک شهر فرانسوی می‌گوید. اهمیت این اثر تنها در خلق فضاسازی‌های هراس‌انگیزش نیست بلکه کامو در این اثر شکنندگی روابط انسانی را به نمایش می‌گذارد و برای التیام بخشیدن به آن راهی پیدا می‌کند:

..در روی زمین بلاها و قربانی‌ها وجود دارد. و باید تا آن جا که ممکن است از همکاری با بلا پرهیز کرد. شاید این به نظر شما آسان جلوه کند، من نمی‌دانم که آسان است یا نه اما می‌دانم که درست است. من استدلال‌های فراوانی را شنیدم که نزدیک بوده است گیجم کند و خیلی‌ها را گیج کرده و با آدمکش موافق ساخته است. فهمیده‌ام که همه بدبختی انسان‌ها ناشی از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمی‌زنند. از این رو من تصمیم گرفته‌ام که صریح حرف بزنم و صریح رفتار کنم تا در راه درست بیفتم. در نتیجه می‌گویم که بلاها و قربانی‌ها وجود دارد و لاغیر. اگر با گفتن این نکته خودم به صورت بلا درمی‌آیم لااقل ارادی نیست. من می‌کوشم که قاتل معصومی باشم. ملاحظه می‌کنید که ادعای بزرگی نیست (ترجمهٔ رضا سیدحسینی، ص: ۲۸۶)

تا امروز حداقل ۶ ترجمهٔ مختلف از این اثر خواندنی چاپ شده است. در این میان، ترجمهٔ رضا سیدحسینی از دیگر ترجمه‌های شناخته‌شده‌تر است.

کاوه میرعباسی در روزهای همه‌گیر کرونا بار دیگر این اثر را به فارسی ترجمه کرد و حالا باید آن را تازه‌ترین ترجمه به حساب بیاوریم.

  • گتسبی بزرگ

اگر بین فهرست‌های مختلف «کتاب‌هایی که باید بخوانیم» یک عنصر مشترک وجود داشته باشد، چیزی نیست جز «گتسبی بزرگ». این کتاب شاهکار اسکات فیتز جرالد آمریکایی است که در قرن بیستم متولد شد و داستان آشنا و تکراری عشق را با ظرافت بیان می‌کند: شخصیت اصلی کتاب یعنی گتسبی دلباخته زنی ثروتمند به نام دیزی می‌شود اما بی‌پولی و جنگ آن‌ها را از هم دور می‌کند. پس از سال‌ها گتسبی از آن فقر و فلاکتی که نابودگر عشق است گذر می‌کند اما دیگر نمی‌تواند دیزی را پیدا کند. او مهمانی‌های بزرگی و مشهوری می‌گیرد تا شاید در میان انبوه مهمانانْ معشوق گمشده‌اش را دوباره بیابد.

این رمان چنان تاثیرگذار بوده است که حالا از نام شخصیت اصلی آن فعلی به زبان انگلیسی راه یافته است؛ Gatsbying برای اشاره به موقعیتی به‌کار می‌رود که کاربر شبکه‌ اجتماعی مطلبی را به صورت عمومی منتشر می‌کند اما در واقع منتظر واکنش یک نفر خاص است.

اولین ترجمهٔ فارسی گتسبی بزرگ سال ۱۳۴۴ و با همت کریم امامی که آن زمان جوان و کم‌کار بود، منتشر شد. اصطلاحات و لحن شیرازی راه یافته به ترجمه بعضی از خوانندگان را ناراضی کرد. یکی از آن‌ها بهمن فرسی بود که در نامه‌ای مفصل به امامی نقدهایش را نوشت و جوابی طولانی هم دریافت کرد. این نامه‌نگاری‌ها بعدتر به همت شمیم بهار منتشر شد و پیش چشم خوانندگان و صاحب‌نظران قرار گرفت.

با این حال، ترجمهٔ کریم امامی چندین بار ویرایش شد و حالا با زبان و لحن فارسی امروز هماهنگ است. ترجمهٔ کریم امامی تا سال‌ها تنها ترجمهٔ فارسی موجود از این کتاب به حساب می‌آمد.

در دهه‌های اخیر این کتاب بارها ترجمه شده است اما اگر قرار باشد فقط یکی از آن‌ همه را بخوانیم و توصیه کنیم ترجمهٔ رضا رضایی است. این ترجمه سال ۱۳۹۵ از سوی نشر ماهی منتشر شده است.

گتسبی بزرگ الهام‌بخش بسیاری از هنرمندان بوده است. معروف‌ترین اقتباس از این اثر فیلمی است که سال ۲۰۱۳ و با بازی لئوناردو دی‌کاپریو ساخته شد.

  • دلبند

وقتی صحبت از «دلبند» می‌شود، همه به نوبلی که در سال ۱۹۹۳ نصیبش شد و نویسندهٔ زن سیاهپوستش اشاره می‌کنند. هیچ‌کدام هم دروغ نیست؛ تونی ماریسون آمریکایی در زمانه‌ای که زن و سیاه‌پوست بودن از حالا سخت‌تر بود، اثری ماندگار خلق کرد که ریشه در کودکی سخت و تجربیاتش از نژادپرستی داشت. اما این کتاب را مانند هر شاهکار دیگری می‌توان فارغ از مولف خواند.

اگر داستان دلبند را در یک خط توصیف کنیم به نثر شاعرانه و داستان چندلایه و عمیق آن خیانت کرده‌ایم ولی این خیانتی ناگزیر است؛ شخصیت اصلی کتاب زنی به نام «ست» است که از ایالتی به ایالتی دیگر فرار کرده است. او از جایی که برده‌داری قانونی بوده است به جای دیگری می‌رود تا زندگی کند اما آن‌چه از سر گذرانده تبدیل به کابوس‌هایی می‌شوند که راه زندگی را برایش سد می‌کنند. یکی از این کابوس‌ها خیال دختر بی‌نامش است که بر سنگ قبرش تنها یک کلمه نوشته شد: دلبند!

او سرش را تکان می‌داد و در برابر مغز سرکش خود مقاومت می‌کرد. چرا مغز او هرگز از چیزی نمی‌گذشت؟ نه رنج، نه تاسف و نه تصویر بیرحمانه‌ای که آنقدر دل‌آزار بود که نمی‌شد تجسمش کرد. مغز او مثل یک بچهٔ شکمو هر چیزی را می‌خورد. برای یک‌بار هم که شده نمیتوانست بگوید: «نه، ممنونم. تازه غذا خورده‌ام و حتی یه ذره هم نمیتونم بخورم. خدایا دیگه تا خرخره پرم…»

دلبند با ترجمهٔ شیرین‌دخت دقیقیان از سوی نشر چشمه منتشر شده است.

  • زندگی در پیش‌رو

زندگی در پیش‌رو یکی از آثار برجسته و پرخوانندهٔ رومن گاری است. هم داستان نوشته شدن این کتاب جالب است و هم داستان خیالی خلق شده در آن. اگر بخواهیم از داستان نوشته شدن آن را بگوییم باید به سال ۱۹۷۵ برگردیم. آن زمان رومن گاری، نویسنده مشهور موفقی بود که جایزه ادبی گنکور را دریافت کرده بود. او تصمیم گرفت دست به کاری هیجان‌انگیز بزند. پس داستانی خیالی از زبان بچه‌ای به مومو نوشت و آن را با نام «امیل آژار» منتشر کرد.

این کتاب برایش دومین جایزه گنکور را به ارمغان آورد که در اصل غیر ممکن بود. چون یک نویسنده نمی‌تواند دو بار برنده جایزه گنکور شود. رومن گاری دست به دامن یکی از بستگانش شد که از لحاظ ذهنی بیمار بود و در یک آسایشگاه زندگی می‌کرد. گفت که کتاب متعلق به اوست. این موضوع فروش کتاب را دو چندان کرد. حقیقتِ بزرگترین حقه ادبی در جهان سالها بعد وقتی که رومن گاری دست به خودکشی زد کشف و فاش شد.

این کتاب را پیشتر هم معرفی کردیم، اما اگر بخواهیم خیلی خلاصه بگوییم زندگی در پیش‌رو داستان پسر بچهٔ عرب و یتیمی است که با زنی مسن و نجات‌یافته از آشوئیتس زندگی می‌کند و روایتگر احتضار او است.

اگرچه راوی این داستان از آموزش رسمی محروم بوده است اما آن‌قدر از زندگی یاد گرفته که حرف‌هایش برای بزرگ‌ترها عجیب به‌حساب می‌آید.

زندگی در پیش‌رو با ترجمهٔ لیلی گلستان از سوی نشر ثالث منتشر شده است.

  • ۱۹۸۴

جرج اورول با هنر کلمات در ساخت ایده‌ها و تغییر آن‌ها آشنا بود. او کتاب ۱۹۸۴ را زمانی نوشت که جنگ سرد تازه پا گرفته بود و این کتاب هشداری بود تا نشان دهد دولت‌های اقتدارگرا به بهانه جنگ و حضور دشمن همیشگی تا کجا می‌توانند پیش‌ بروند و چگونه می‌توانند ریزترین جزئیات زندگی شهروندان را کنترل کنند.

این کتاب هنوز هم در دنیا پر فروش است. در دانشگاه‌های مختلفی استادها و دانشجوها آن را می‌خوانند و درباره‌اش بحث می‌کنند. اما راز گیرایی و ماندگاری ۱۹۸۴ در این است که داستانش تاریخ مصرف ندارد و در هر زمان و هر مکانی می‌توان نمود خارجی آن را پیدا کرد.

داستان این رمان جایی در انگلستان در فضایی ویرانشهرگونه (دیستوپیا) اتفاق می‌افتد. قدرتمندان منطقه اوراسیا و جنوب‌شرق‌آسیا درگیر جنگی هستند که کسی نه می‌داند آغازش کی‌ بوده و نه پایانی برای آن متصور هستند. این جنگ بهانه‌ای است تا سرکوب، نظارت و کنترل وارد لایه‌های زندگی مردم شود. این کار بر عهده چهار وزارت‌خانه حقیقت، صلح، فراوانی و عشق است.

 

دنیای کتاب دنیایی وارونه و معکوس است. در دنیای کتاب حقیقت یعنی همان دروغ، صلحی وجود ندارد و همیشه حرف از جنگ است. فراوانی نیست و جیره‌بندی زندگی روزمره است و عشق وجود خارجی ندارد. تنها محرومیت است و بس.

این کتاب بارها از سوی مترجمان و ناشران مختلف به فارسی برگردانده شده است اما امتیاز بهترین و جدیدترین ترجمهٔ آن را باید به حساب کاوه میرعباسی و نشر چشمه گذاشت.

معرفی کامل کتاب ۱۹۸۴ را بخوانید.

 

  • طبل حلبی

«طبل حلبی» از آن شاهکارهای نوبل برده است. راوی کتاب کودکی است که در سه سالگی تصمیم می‌گیرد دیگر قد نکشد و با توانمندی ویژه‌اش یعنی شکستن شیشه‌ها «با الماس جیغ» خود روزگار بگذراند. «اسکار» در بحبوحه جنگ جهانی دوم زندگی می‌کند اما او کودک‌مانده‌ای است که خود و احساساتش را در مرکز دنیا قرار می‌دهد و تاریخ جنگ را از خلال آن‌چه تنها بر خودش رفته، روایت می‌کند. همین تمهید داستانی است که کتاب را از تصنعی‌گویی و شعارزدگی نجات می‌دهد اما تاریخی می‌سازد که قهرمان‌هایش مردمان عادی و بی‌نام و نشان هستند و نه آن‌هایی که نام و نشان پرزرق و برقشان را در هر کتاب تاریخی می‌توان دید و خواند.

کتاب، فاجعه را در پیش‌پا افتادگی و روزمرگیش نشان می‌دهد و از تیرباران و قتل‌عام و تجاوزگری چنان ساده و بی‌آلایش حرف می‌زند که انگار این‌ها حوادثی روزمره و عادی مانند بیدار شدن و به خواب رفتن و غذا خوردن هستتند و ارزش هیچ‌گونه برآشفته شدن یا مکث کردن را ندارند و تا بوده همین بوده است.

یک «طبل حلبی» قرمز و سفید بازیچهٔ کودکانهٔ اسکار و تنها یاریگر او در این روایتگری  است. او با نواختن طبل حلبی هم احساسات و دریافت‌هایش را به گوش‌های سنگین بزرگ‌ترها می‌رساند و هم صدا‌های نازک و غایب  زمانهٔ خودش را می‌شنود. اسکار موجود عجیب و غریبی است که می‌توانست حرف بزند اما نزد، او می‌توانست قامتی بزرگسالانه داشته باشد اما خودش آن را پس زد.

او بعد از هر بلوایی که به راه می‌اندازد، پشت نقاب معصومیت کودکان پناه می‌گیرد و از عواقب کارهایش در امان می‌ماند و به کشته‌هایی که از ماجراجویی‌های خود باقی می‌گذارد نیز هیچ اهمیتی نمی‌دهد. اسکار عجیب الخقله در واقع زاییده و عصاره زمانهٔ‌ توفانی خودش است زیرا «تنها توفان است که کودکان ناهمگون می‌زاید.»

روایت کتابْ با طنزی هوشمندانه آمیخته شده است و توصیفات اروتیکِ راوی با زبانی تمثیلی و بدیع و البته طنازانه مطرح می‌شود و خوانندگان را مبهوت تشبیه‌های مکرر می‌کند. طبل حلبی در ۷۹۰ صفحه لذت ادبیات ناب را به خواننده می‌چشاند.

  • سفر به انتهای شب

«سفر به انتهای شب» تک‌گویی‌هایی آدمی است که در شبی طولانی مانده. تمام هنر او را می‌توان در دو چیز خلاصه کرد: اولی زنده ماندن با حیله و نیرنگ است و دومی به چنگ آوردن بختیاری‌های اتفاقی. تنها یاور او برای تاب آوردن این زندگی هم حرف زدن است. به هر حال، «نشخوار آدمیزاد حرف است» و آدمی هم که اسیر شب است چاره‌ای ندارد جز حرف زدن اما او حتی یک «رفیق» هم ندارد، بنابراین باید فقط با خودش حرف بزند. حرف زدن‌های پرنیش و کنایهٔ «فردینان باردامو» مایهٔ اصلی رمان را تشکیل می‌دهد. شاید به نظر کسل‌کننده بیاید اما او راوی ملال عصر ما است و آن را بهتر از این نمی‌توان به تصویر کشید.

چند فصل ابتدایی کتاب، داستان حضور اتفاقی فردینان در جبهه‌های جنگ است. این چند فصل را باید یکی از ضدجنگ‌ترین نوشته‌های تاریخ ادبیات بدانیم. او در زمانی که بازار تبلیغات میهن‌پرستانه برای کشتن و کشته شدن از همیشه گرم‌تر بود و شجاعت ارزشی انکار نشدنی به نظر می‌رسید، آن را هجو می‌کند و همه چیز را به مسخره می‌گیرد:

این سرهنگ عجب جانوری بود! دیگر پاک مطمئن بودم که هیچ تصوری از مرگ ندارد! در عین حال متوجه شدم که یقیناً توی ارتش ما آدم شجاع از قماش او فراوان است. مطمئناً همین قدر هم در ارتش روبرویی ما. کسی چه می‌داند چند نفر؟ یک، دو، شاید روی هم چندین میلیون نفر. از این لحظه به بعد ترسم به دهشت تبدیل شد. با یک عده موجود این طوری، این حماقت جهنمی تا آخر دنیا هم می‌توانست ادامه پیدا کند (ص: ۸).

سلین این کتاب را در اوایل دههٔ ۱۹۳۰ نوشت اما مسائل ذهنی و عینی که راوی با آن درگیر است هنوز هم با ما مانده است. مسائلی مانند ملال و تنهایی و زندگی در کلانشهر در این دوره به نظریه‌های اجتماعی راه یافت و در رمان سلین نیز به شکلی جذاب و داستانی و ملموس روایت می‌شود. فردینان برای گریز از واقعیت‌های زندگی که رضایت خاطری از آن ندارد به تجربه‌های جدید تن می‌دهد اما این تجربیات و سفرها نمی‌توانند چیزی از ملال زندگی او کم کنند. او فقط از یک باتلاق خود را بیرون می‌کشد و به باتلاق دیگر پرت می‌کند.

سفر به انتهای شب از آن رمان‌های تاثیرگذار ادبیات جهان است که دربارهٔ آن بحث‌های زیادی وجود دارد. از شخصیت و تفکرات نویسنده گرفته تا شباهت راوی کتاب با او. دانشگاه کمبریج در مجموعهٔ «قله‌های ادبیات جهان» به این مسائل پرداخته است. خواندن نوشتهٔ جان استارک برای خوانندگان و شیفتگان سلین می‌توان جذاب باشد.

این کتاب با ترجمه‌ رضا علیزاده در دسترس خوانندگان فارسی‌زبان قرار گرفته است.

ادامه دارد….

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.