ملکه داستان‌ های جنایی چگونه می‌ نوشت؟

درباره آگاتا کریستی و رمان‌هایش

354
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

آگاتا کریستی میلر بیشتر روزهای کودکی غیرمعمولش را با دوستان خیالی‌اش گذراند. برخلاف خواسته قلبی مادرش، او خواندن و نوشتن را خودآموز یادگرفت و تا پانزده، شانزده سالگی با آموزش و تحصیلات رسمی بیگانه بود. تا اینکه بالاخر او را برای پایان تحصیلات درست و حسابی به پاریس فرستادند.

کریستی همیشه تاکید می‌کرد هیچ قصد قبلی یا شور و شوقی برای نویسنده شدن نداشت. وقتی که قطعه شعری از او در در یک روزنامه محلی در لندن چاپ شد او تازه یازده‌ساله شده‌بود. وقتی در کودکی به خاطر آنفولانزا مجبور شد برای مدت زمان طولانی در رخت‌خوابش بماند و استراحت کند مادرش راهکاری به او یاد داد که تا آخر عمر همراهش بود: «چطور است داستان‌هایی که دوست‌داری برای دیگران تعریف کنی را بنویسی!»

این ترفند خاص مبارزه با ملال به کمکش آمد و آگاتا کریستی را با لذت نوشتن آشنا کرد. تا آغاز دوران نوجوان چندین قطعه شعر از او در روزنامه‌ها چاپ شده‌بود و چند داستان کوتاه هم نوشته بود که نمی‌دانست آنها را برای چاپ شدن به همان روزنامه بدهد یا نه.

اما روشن‌کننده جرقه اولیه نوشتن رمان‌های کارگاهی چالشی بود که خواهرش به راه انداخت و او را تا پایان عمرش رها نکرد.

کریستی یک مشاهده‌گر بالفطره بود و درباره دنیای اطرافش می‌نوشت. نوشتن از افسران ارتش، مردان و زنان ثروتمند و اشرافی، پیردخترها، بیوه‌ها، دکترها و شیادها از تخصص‌های او بود. نوشتن از جریان رقابت‌های خانوادگی و فامیلی و دسیسه‌های محلی و روستایی گاهی‌اوقات آنقدر نزدیک به واقعیت بود که اطرافیان و حلقه دوستانی که با آنها در ارتباط بود را شوکه می‌کرد. متیو پریچارد، نوه آگاتا کریستی درباره او گفت :«شخصیتی است که بیشتر از آنکه حرف بزند، می‌شنود و خیلی بیشتر از آنکه به چشم بیاد و دیده شود، می‌بیند.»

اتفاقات روزمره و مشاهدات عادی می‌توانست ایده‌ای ناب برای شروع یک کتاب جدید باشد. نوشتن دومین اثرش یعنی «دشمن پنهان» اینگونه آغاز شد: «یک روز در یک چای‌خانه نشسته بودم و به مکالمه آدم‌های میز بغلی گوش می‌کردم که درباره فردی به نام جین فیش حرف می‌زدند…فکر کردم این می‌تواند شروع خوبی برای یک داستان باشد-شنیدن نام یک نفر در چای‌خانه- یک اسم غیرمعمولی که هر کسی با شنیدنش آن را فراموش نکند. یک اسمی در مایه‌های جین فیش… یا شاید هم جین فین بهتر باشد.»

اما این ایده‌ها چطور تبدیل به داستان می‌شدند؟ او ده‌ها دفتر یادداشت داشت که با نوشته‌های بی‌پایانش آنها را پر می‌کرد. «من معمولا دوازده دفتر دم دستم دارم که در آنها ایده‌هایم را که به مغزم خطور می‌کند یا اطلاعاتی درباره سم، نحوه نادرست استفاده از داروها یا شیوه‌های جدید کلاهبرداری که در روزنامه‌ها می‌خوانم می‌نویسم.»

از بین صدها دفتر یادداشت تنها ۷۳ تای آنها باقی مانده‌است. بعضی از آنها مطالبی دارد که منتشر نشده و می‌تواند نقشه راهی باشد برای اینکه نشان دهد ایده‌ها و داستان‌ها چگونه در ذهن او بال و پر گرفته‌اند. در یکی از این دفترها که برای سال ۱۹۶۳ است جزئیاتی از یک صحنه نوشته شده : «سفر هند غربی- دوشیزه ام؟ پوآرو….بی و ایی ظاهرا سر سپرده به نظر می‌رسند- در واقع بی و جی (جورجیا) سالهاست که با هم رابطه دارند….سرگرد «قورباغه پیر»  می‌داند- او را قبلا دیده‌است- او کشته شده‌است.»

تصویر کتاب‌های آگا کریستی
کریستی قبل از نوشتن و پیش از پایان هر کتاب، ساعت‌های زیادی را با خود نوشته و یادداشت‌هایی که در دفترهایش ثبت کرده‌بود و تطبیق آنها با یکدیگر صرف می‌کرد. آنتونی هیکس، دامادش یک بار درباره او گفته بود:«شما هیچ‌وقت او را در حال نوشتن نمی‌بینید. او هرگز برای نوشتن نیاز نداشت تا خودش را منزوی کند. مثل کاری که نویسنده‌های دیگر انجام می‌دهند.»

متیو پریچارد هم درباره شیوه نویسندگی مادربزرگش نوشت:« او عادت داشت داستان‌هایش را به دستگاهی که نامش دیکتافون بود (نوعی ضبط صوت) دیکته می‌کرد و کمی بعد یک منشی این داستان را تایپ می‌کرد و روی کاغذ می‌آورد و بعد مرحله تصحیح متن روی کاغذ سر می‌رسید. فکر می‌کنم پیش از جنگ و قبل از آنکه دیکتافون اختراع شود داستان‌هایش را روی کاغذ می‌نوشت و بعد می‌داد کسی دیگر آن را تایپ کند. او در نوشتن با قلم دستی سریع داشت. یادم می‌آید کتابی را که در دهه ۱۹۵۰ چاپ شد تنها در چند ماه نوشت و بازبینی‌اش قبل از فرستادن برای ناشر تنها یک ماه طول کشید. گاهی اوقات وقتی پروسه نوشتن تمام می‌شد یک یا دو فصل از کتاب را بعد از شام برای ما می‌خواند. فکر می‌کنم آن زمان ما موش‌های آزمایشگاهی‌اش بودیم تا ببیند چه واکنشی نسبت به داستان داریم. البته به غیر از ما گاهی‌اوقات دوستان و میهمان‌های دیگری هم بودند که واکنش‌های متقاوتی داشتند. تنها مادرم بود که می‌دانست قاتل واقعی چه کسی است. پدربزرگم بیشتر مواقع در حین خواندن داستان خوابش می‌برد ولی بقیه افراد خانواده با دقت گوش می‌کردند. این یکی از آن موقعیت‌های دوست‌داشتنی در خانواده بود. ما داستان را گوش می‌کردیم و کمی بعد کتاب را در قفسه فروشگاه‌های کتاب می‌دیدیم.»

اگر داستان‌های جنایی و کارآگاهی در حوزه علاقه‌مندی‌های شماست، می‌توانید نوشته‌های زیر را هم بخوانید.

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیست − 4 =