مواجههٔ متفکران با مرگ

سوزان سانتاگ و سیمون دوبووار در برابر مرگ

363
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

مغز متفکر شبیه دستگاهِ غذاسازِ عظیمی است که حوادث و اتفاقات جهان را به آن راه می‌دهد و با به حرکت درآوردن تیغ‌های تیز و برندهٔ اندیشه، خوراکی جدید می‌سازد. خوراک‌هایی که از چنین دستگاه‌هایی بیرون می‌آیند، گاهی چندین نسل را سیر و فربه می‌کند. اما وقتی مواد اولیهٔ این خوراک از تجربیات و دردهای شخصی نویسنده می‌آید و جستارها را می‌سازد، علاوه بر سیرکنندگی خاصیت دیگری هم پیدا می‌کند: چنین خوراک‌هایی هم سیرکننده هستند و هم لذت‌بخش. سیرکنندگی آنْ حاصل همان رد پای جهان‌بینی متفکر است و لذت‌بخشی آن مدیونِ ملموس شدن تجربیاتی عام و همگانی.

مواجهه با امکان مرگ خود یا دیگری یکی از آن تجربیات هولناکی است که اغلب ما برای حرف زدن از آن واژه کم می‌آوریم. مرگ از در و دیوار جهان ما می‌بارد اما کم پیش می‌آید که دربارهٔ مرگ آگاهانه بیاندیشیم. بی‌دلیل نیست که وقتی با عزا روبرو می‌شویم جز چندین کلیشه و سکوتی کشدار و طولانی چیزی در چنته نداریم. این کلیشه‌ها کار ما را راحت‌تر می‌کنند اما یک عارضهٔ جانبی جدی هم دارند: فرصت اندیشیدن را از ما می‌گیرند. خواندن جستارهایی دربارهٔ روبرو شدن با مرگ به ما امکان می‌دهد تا بار دیگر بیاندیشیم. خواندن چنین جستارهایی بیش از هر چیز شبیه به تجربهٔ پریدن از کابوسی است که در آن نمی‌توانیم حرف بزنیم و با تمنا به اطرافیانمان نگاه می‌کنیم تا بلکه آن‌ها نجاتمان دهند. این جستارها تجلی همان لحظه‌ای است که کابوس تمام می‌شود و زبانمان را پس می‌گیریم.

سانتاگ: نباید به حال خود تاسف بخوری!

وقتی سوزان سانتاگ ۴۳ سال داشت به سرطان بدخیم سینه مبتلا شد. چندان شانسی برای زندگی نداشت اما سال‌ها زنده ماند تا آخر در ۷۱ سالگی با سرطان خون از دنیا خداحافظی کرد. تجربهٔ سه باره او از سرطان و کلنجار دائمیش با نظام درمان به هیئت دو کتاب مهم و اثرگذار درآمد: «بیماری همچون استعاره» و «ایدز و استعاره‌هایش». کتاب «سوزان سانتاگ در جدال با مرگ» شرح آخرین نبرد او با مرگ است. نبردی که نتیجهٔ آن از همان آغاز مشخص بود اما سانتاگ چنان با مبارزه خو کرده بود که حاضر نشد سپر را زمین بگذارد و تسلیم شود و به حال خودش تاسف بخورد. آن‌چنان که راوی کتاب -یعنی پسر سانتاگ- می‌گوید او تا آخرین لحظه و علیرغم همهٔ دردی که زنده ماندن به بدنش تحمیل می‌کرد با مرگ آشتی‌ناپذیر ماند: «او همانطور مرد که زندگی کرده بود.» مرگ‌خواهی یا حتی پذیرش مرگ و نیستی از سانتاگ دور بود. او شیفته زندگی بود و این چیزی است که حیات علمیش هم گواهی می‌دهد. او مطالبه‌گر «زندگی» بود و برخلاف رسم زمانه که تنها متاع ارزانش مرگ است، تلاش کرد تا «زندگی» را همگانی کند:

او از نظر سیاسی و فراتر از آن از دیدگاه اکولوژی امید بزرگ‌تری در سر نداشت جز آن‌که جهان بهتر شود، منتهای مراتب ظن قوی به او می‌گفت که احتمالاً بسیار بدتر خواهد شد. اما این گفته‌ها نتایجی روشنفکرانه بودند و نه عاطفی. و نقل است که «بدبینی عقل، خوش‌بینی اراده است» (ص: ۱۲۱)

سانتاگ حریص زندگی بود و به حرف‌ها و نصایح مذهبی و معنوی که تلاش می‌کند تا به مرگ و بیماری معنایی استعلایی ببخشد، بی‌اعتقاد بود:

مردم می‌گویند بیماری به آدم عمق می‌دهد. من این احساس را ندارم. احساس می‌کنم سطحی شده‌ام. برای خودم غامض شده‌ام (ص: ۴۴).

این حرف‌ها قصه‌هایی برای معنادار کردن بی‌معنایی است اما سانتاگ که نه به تقدیر باور داشت و نه به معجزه، دست به دامان چنین چیزهایی نمی‌شد. او بدون آن‌که بهره‌ای از آن دلخوشکنک‌های کودکانهٔ متداول داشته باشد، شجاعانه با بیماری جنگید. هر چند جنگیدن واژه‌ای نبود که خودش به‌کار بگیرد و از عمومیت یافتن آن بیزار بود. او به تنها چیزی که تا پایان مومن باقی ماند، علم بود. «دانش قدرت است» آیهٔ مقدسی بود که در مواجههٔ با سرطان نیز به‌کارش آمد و تلاش کرد تا هر چه بیشتر دربارهٔ آن‌چه درگیرش شده است، بخواند و بداند. نوع برخورد او با بیماری سرطان اثبات گفتهٔ کانت است: روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده‌است. او برای تحمل‌پذیر کردن سرطان به هیچ یک از آن «منابع صغارت» متوسل نمی‌شود و وقتی کسی ظرف بلوری برای خوش‌اقبالی او آورد، فریاد سانتاگ را شنید: «تو نمی‌فهمی؟ بخت و اقبال برای این بیماری کاری نمی‌تواند بکند.»

کتاب «سوزان سانتاگ در جدال با مرگ» مرتباً به یادداشت‌های روزانه و جستارهای سانتاگ ارجاع می‌دهد. در این یادداشت‌ها هم می‌توان نگاه فرد درگیر با مرگ را پی گرفت و هم تردیدها و نگرانی‌های همراهِ بیماری که نمی‌داند باید دربارهٔ بیماری و چشم‌انداز آن صادق باشد یا نباشد.

مرگ مادر؛ مرگی بسیار آرام

مادر اولین دیگری قدرتمندی است که می‌شناسیم. او بزرگسالی است که انگار به جواب همهٔ سوالات عالم رسیده و بر انجام همه کاری توانا است. این تصویر ثابت نمی‌ماند اما باز هم دیدن فروپاشی بنایی که چنین باشکوه می‌پنداشتیمش، دشوار است:

مادرم برایم وجودی دائمی بود و لحظه‌ای فکر نمی‌کردم که در آینده‌ای نه چندان دور شاهد مرگش باشیم. مرگ او در زمانی اساطیری به وقوع می‌پیوست، درست مثل تولدش. وقتی به خودم می‌گفتم او دیگر عمرش را کرده است، انگار کلماتی خالی از معنا بر زبان می‌آوردم، مثل بسیاری کلمات دیگر. اما حالا برای نخستین بار او را نعشی محتضر می‌دیدم (ص: ۲۰).

مرگی بسیار آرام روایت سیمون دوبووار است از آخرین روزهای حیات مادرش. مادری که به حیات پس از مرگ ایمان داشت اما همزمان درگیر «نفرتی کمابیش غریزی از مرگ بود». روایت دوبووار از روزهای منتهی به مرگ مادرش شبیه روایت تورلیدری است که توریست‌ها را مقابل ساختمانی ویران نگاه می‌دارد و با حوصله توضیح می‌دهد که مثلاً این پنجره متلاشی شده زمانی رو به زیباترین منظرهٔ شهر باز می‌شد. سیمون دوبووار وقتی به مادر بیمارش می‌رسد، نظریه‌پردازی است که بسیاری از آن حکمت‌های عامیانه و رایج حالش را به‌هم می‌زند. و این همان چیزی است که رابطه دوبووار با مادرش را از همیشه سخت‌تر می‌کرد. هر مرگی ما را به بررسی رابطه‌مان با متوفی سوق می‌دهد. وقتی این مردگان پدر و مادر باشند، بررسی رابطه هم معمولاً با غلیان احساسات و بروز خشم همراه می‌شود:

یک بار که در باب از دست دادن دین و ایمانم حرف زدیم، هر دو معذب شدیم. با دیدن اشک‌هایش غم و اندوه وجودم را فراگرفت، اما بلافاصله فهمیدم که او از شکست خود گریه می‌کند، نه از آن‌چه بر من می‌گذرد. او نفرت‌افکنی را به محبت ترجیح می‌داد و همین بود که مرا برآشفته و خشمگین می‌کرد. اگر به جای آن‌که از دیگران بخواهد برای نجات روحم دعا کنند، اندکی اعتماد و همدلی به من نشان می‌داد، ممکن بود میانمان تفاهمی برقرار شود (ص: ۷۰ و ۸۰).

مرگ مادر علاوه بر از دست دادن آدمی عزیز و نزدیک چیز هولناک دیگری هم دارد: مواجههٔ نزدیک و ملموس با مرگ. شبیه به آن است که عقابی به ما نزدیکی شده و یک نفر را به منقار گرفته و رفته است اما  از صدا و ارتعاش بال‌های عظیمش لرزه بر انداممان افتاده است. مخصوصاً که می‌دانیم این عقاب دیر یا زود برای شکار ما هم برمی‌گردد. آن لحظه‌ای که حضور عقاب را لمس و فهم کردیم دیگر نمی‌توانیم به کلیشه‌های همیشگی بیاویزیم. آن لحظه‌ چیزی را می‌فهمیم که دوبووار کتابش را با آن به پایان رساند:

همه می‎میرند، اما مرگ هر آدمی برای او یک سانحه است. حتی اگر آن را بشناسد و به آن تن دردهد، باز خشونتی است ناروا (ص: ۱۲۸).

 

 

مجلهٔ اینترنتی ۳۰بوک

 

اگر این مطلب را دوست داشتید پیشنهاد می‌کنیم به مطلب دیگری که لینک آن را قرار داده‌ایم نگاهی بیاندازید. در این معرفی هم از اثر نویسنده‌ای سخن گفته شده که بیماری‌اش تاثیر بسزایی در خلق آثارش گذاشته‌است.

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.