موسم هجرت و بی‌وطنی

213
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

طیب صالح بعد از آنکه کتاب «موسم هجرت به شمال» را نوشت فهمید که این کتاب جایی در سرزمین خودش، سودان، ندارد. این اثر که بیانی ظریف و در عین حال پیچیده دارد نخستین بار سال ۱۹۶۷ در بیروت منتشر شد. چند سال بعد ترجمه انگلیسی آن روانه بازار شد و دنیا را با لحنی جدید در روایت آشنا کرد.

داستان رمان از زبان راوی که شخصیتی در سایه دارد روایت می‌شود چرا که حضور فردی تازه‌وارد به نام مصطفا سعید است که راوی را به حاشیه می‌کشاند.

راوی و مصطفی سعید هر دو سودانی‌های هستند که برای تحصیل به انگلیس می‌روند. راوی ادبیات انگلیسی خوانده و مصطفا سعید با مدرک اقتصاد از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شود. هر دوی آنها مهاجرهایی هستند که به نقطه ابتدایی بازگشتند به امید آنکه آرامش بیابند. اما هجرت، طوفانی است که انسان‌ها را تغییر می‌دهد و ممکن است آنها را برای همیشه بی‌وطن کند.

راوی پس از تحصیل در انگلیس به روستای خودش بر می‌گردد. مصطفا سعید در میان کسانی که برای خوش‌آمدگویی آمده‌بودند حضور داشت اما کسی چیز زیادی درباره او نمی‌دانست. همه می‌دانستند که او از خارطوم آمده، در این روستا ازدواج کرده و به کار کشاورزی مشغول است. در شب از شب‌های میهمانی به مناسبت بازگشت راوی مصطفا بعد از باده‌خواری شعری به زبان انگلیسی می‌خواند که نظر راوی را جلب می‌کند.

در دیداری خصوصی، مصطفا سعید برای راوی تعریف می‌کند که او کودکی یتیم، نابغه و بی‌احساس بوده که ترکیبی از این‌ها او را به خاک انگلیس کشانده.

روزگارش در انگلیس به دو صورت می‌گذشت: روزها در دانشگاه بود و شب‌ها زنان را به دام خودش می‌کشاند، آنها را گرفتار خودش می‌کرد و بعد با رهایی عذاب‌شان می‌داد. به این شیوه زنان را به کام مرگ می‌فرستاد تا جایی که علیه مصطفا پرونده‌ای تشکیل دادند تا به جنایاتش رسیدگی کنند. جنایت بی‌اعتنایی به زنان! که دست آخر به قتل یکی از آنها منجر شد.

بعد از چند سال حبس به کشورهای دیگر سفر می‌کند و عاقبت در روستایی در سودان که در امتداد رود نیل است، به دنبال آرامش می‌گردد. اما این آرامش هم چندی طول نمی‌کشد. مصطفا در اثر طغیان رود نیل ناپدید می‌شود و راوی را وصی خود قرار می‌دهد.

او باید از همسر و فرزندان مصطفا نگه‌داری کند. اما این همه ماجرا نیست. کلید در یک اتاق در خانه مصطفا سعید به دست راوی می‌‌رسد که ممکن است کلید حل معمای شخصیت حقیقی او باشد.

داستان دو مهاجر سودانی در خاک این کشور در شرایطی اتفاق می‌افتد که استعمارگران رفته‌اند اما خوی آنها همچنان باقی است و دو تحصیلکرده خارجی و آنهایی که ماندند تا عاقلانه با توجه به شرایط عمل کنند همه در گردابی گرفتار شده‌اند که نمی‌دانند چه کاری درست و چه کاری غلط است.

«تو نظام زندگی در اینجا را می‌شناسی. زن از آنِ مرد است و مرد، مرد است حتی اگر خیلی هم پیر و پاتال باشد……..دنیا آن‌قدر که فکر می‌کنی تغییر نکرده. اشیا تغییر کرده‌اند. تلمبه‌های آب جای کانال‌ها را گرفته‌اند. خیش‌های آهنین به جای خیش‌های چوبی نشسته‌اند و دختران‌مان را به مدرسه می‌فرستیم، رادیو آمده و اتوموبیل. و یاد گرفته‌ایم آبجو و ویسکی به جای عرق‌های محلی بخوریم. اما همچنان همه چیزمان همانطور است که بوده…….»

اگر به داستان‌هایی با موضوع مهاجرت علاقه دارید، نوشته زیر را بخوانید.

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.