/**/

نان‌ آوری در زمانه طالبان

366
زمان مطالعه: ۲ دقیقه
اگر قرار باشد کسی درباره آنچه که جنگ بر سر زنان و کودکان افغانستان آورده چیزی بنویسد؛ آن فرد قطعا دبورا الیس است. الیس از همان نوجوانی دغدغه جنگ و تاثیر بحران آن روی انسان‌ها را داشت. او از سال ۱۹۹۶ در بحبوحه حکومت طالبان برای زنان پناهنده افغانستانی کمک‌های مردمی جمع می‌کرد و یک سال بعد برای کمک‌های بیشتر راهی افغانستان و پاکستان شد. آنجا در اردوگاه‌های پناهندگی فعالیت می‌کرد و با زن‌ها و بچه‌های زیادی هم‌صحبت و هم‌نشین شد. الیس می‌توانست شنیده‌هایش را در قالب گزارش به گوش مردم برساند اما از معجزه و تاثیر تکان‌دهنده روایت با خبر بود. پس رمان‌های سه‌گانه دختران کابلی (نان‌آور، سفرپروانه و شهر گِلی) را نوشت تا حرفش را رساتر به گوش مردم برساند. الیس حقوق مربوط به تالیف آثارش را به سازمان‌های خیریه اهدا کرد. حقوق این مجموعه هم به سازمان زنان برای زنان افغانستان اهدا شده‌است.

در ادامه، معرفی مختصر نخستین جلد از این سه‌گانه، یعنی کتاب نان‌آور را می خوانید:

پروانه، دختر یک خانواده شش نفره است که هر روز پدرش را برای کار در بازار همراهی می‌کند. پدر پروانه یکی از پاهایش را در جنگ از دست داده و برای تکیه کردن به پروانه نیاز دارد. کار هر روز آنها در بازار این است که بنشینند و نامه‌های مردم را برایشان بخوانند و جوابی برای نامه‌ها بنویسند.

پروانه از زمانی که به دنیا آمده شاهد جنگ بوده و شنیدن داستان‌هایی درباره افغانستان در روزگاران صلح برایش مثل افسانه است.

«جنگ در افغانستان از بیست سال پیش ادامه داشت؛ یعنی مدتی حدود دو برابر سن پروانه. جنگی که با ورود تانک‌های شوروی به افغانستان و بمباران روستاها و حومه شهرها آغاز شده‌بود……… مردم که سال‌ها به نیروهای شوروی حمله کرده‌بودند، پس از رفتن آنها به سختی می‌توانستند این عادت را ترک کنند و در نتیجه این بار به همدیگر حمله کردند. در طول آن دوران، بمب‌های بسیاری روی کابل ریخت و افراد بسیاری کشته شدند.»

پدر و مادر پروانه انسان‌های تحصیلکرده‌ای بودند که از زمان آمدن طالبان شغل و خانه‌شان را از دست داداند. یک شب چند نفر از ماموران طالبان به خانه آنها آمدند و پدر پروانه را بردند. از آن به بعد زندگی خانوادگی آنها سخت‌تر شد.

تنها کسی که می‌توانست بدون پوشیدن برقع بیرون برود پروانه بود اما او هم از خطر در امان نبود. به پیشنهاد یکی از دوستان مادر پروانه، قرار شد موهای او را کوتاه کنند، به او لباس پسرانه بپوشانند و برای انجام همان کاری که پدر انجام می‌داد روانه بازار کنند.

پروانه که از آن به بعد نامش «قاسم» بود توانست در بازار کمی پول در بیاورد اما کافی نبود. تا اینکه یکی از همکلاسی‌هایش به نام «شوزیه» را دید که او هم در لباسی پسرانه در یک چایخانه کار می‌کرد.

شوزیه به او پیشنهاد داد برای درآمد بیشتر به قبرستان بروند، استخوان مرده‌ها را از قبر خارج کنند و آنها را بفروشند. از این استخوان‌ها در افغانستان برای کارهای صنعتی و درمانی استفاه می‌شد……

برای خواندن ادامه داستان زندگی پروانه و دوستش نوشته‌های زیر را ببینید.

شاید برایتان جالب باشد
نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.