/**/

نقشه‌ هایی برای گم شدن و پیدا شدن در هزارتوهای زندگی

742
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

یک نویسنده می‌تواند با واژه‌هایش مسیر فکری و نگرش خواننده‌ رابه دگرگونی بکشاند. می‌تواند دعوت به سفر و یک‌جا نماندن کند، سفری بی‌پایان به مقصد کشف ناشناخته‌ها.

برای ربکا سولنیت، نویسندۀ ژرف‌اندیش، نوشتن در حکم سفری بی‌پایان و یک پیاده‌روی به مقصدی نامشخص است. او در خاطراتش چرخ می‌خورد، در افکارش پرسه می‌زند، در زمان گم می‌شود و خواننده را با خود به این‌سو و آن‌سو می‌برد تا از زاویه‌ای دیگر به پاره‌ای از معمول‌ترین اتفاقات پیرامونش بنگرد. سولنیت در پی یافتن مسیر یا رسیدن به مقصودی نیست. او از خود سفر لذت می‌برد. این گشت و گذار در قالب جستار شکل می‌گیرد، که خودش فرمی سیال در ادبیات است. جستار روشی است تا نویسنده بگوید بر او چه گذشته و چه تاثیری از رویدادهای پیرامونش گرفته است. سولنیت خودش را در این جستارها واکاوی می‌کند تا بفهمد که خود کنونی‌اش ثمرۀ کدام رویدادها و روابط است.

نقشه‌هایی برای گم شدن، در واقع نقشه‌هایی برای «نگاهی نو به جهان پیرامون‌اند تا بتوانی در عدم قطعیت زندگی کنی و دوام بیاوری.»

سولنیت سر صحبت را با خاطرۀ سرکشیدنِ سهویِ جام الیاس و ازخودبی‌خود شدن در عید فطیر یهودیان باز می‌کند که شاید اولین گام لرزان او برای ورود به دنیای ناشناخته‌ها بود. رسم است که در شب عید در را برای الیاس نبی باز بگذارند. او می‌آید و به سوال‌های دشوار حکیمان پاسخ می‌دهد.

«در را به روی ناشناخته‌ها بازبگذار، در را رو به تاریکی باز بگذار، از آنجا ارزشمندترین چیزها وارد می‌شوند. از آنجاست که خودت آمده‌ای و مقصدت هم همان‌جاست.» (ص: ۲۰)

چند سال پیش از نگارش این کتاب سولنیت مواجهه‌ای داشت با سوالی فلسفی از دانشجویی که در اصل نقل قولی از منون، فیلسوف پیشاسقراطی بود و سپس سوال اساسی کل زندگی‌ سولنیت شد:

«چگونه در پی چیزی هستی که ذاتش بر تو مطلقا پوشیده است؟»

هرچه در پی‌ آن هستیم خودش در حال دگرگونی است، تمامی مفاهیم طی زمان دستخوش تغییر می‌شوند و انگار به نوعی خود را به‌روزرسانی می‌کنند. معنای آگاهی و انسانیت در نزد انسان امروز و دیروز متفاوت‌اند چنان‌که برای انسان فردا نیز معنایی دیگر خواهند یافت. آنچه ما می‌دانیم تنها تصوری از حقیقت است و هیچ نمی‌دانیم آن‌سوی تحولات و دگرگونی‌ها چه چیز انتظارمان را می‌کشد.

ارزش واقعی در همین غوطه‌خوردن‌ در میان ناشناخته‌هاست، رویارویی با هر چیز ناشناخته باورهای ما را آرام آرام می‌تراشد و صیقل می‌دهد. شاید برای همین است که کتاب با نقل قولی از لئونارد کوهن شروع می‌شود:

«هر چیز ترک دارد و از همان‌جاست که نور به درون می‌تابد.»

شاید برداشتی از مولانا: «نور از محل زخم‌ها وارد می‌شود.»

و هرآنچه را که درمی‌یابیم می‌بینیم با پوششی از تردید و عدم قطعیت احاطه شده است و به گفتۀ ادگار آلن پو، استاد داستان‌های رازآمیز، «تجربه همواره به ما آموخته که در دریافت فلسفی بیش از همه باید روی امور نامنتظره حساب کنیم.» و اینکه بتوانیم زندگی در جهانی انباشته از شبهات و رازها و تردیدها را تاب بیاوریم، به گفتۀ جان کیتس «به ظرفیتی برای تحمل» نیاز دارد. و از دید والتر بنیامین ظرفیت ماندن در تردید و رازآلودگی یعنی حضور تمام و کمال.

 «در این رمز و راز انسان گم نمی‌شود بلکه خودش را گم می‌کند، این انتخابی آگاهانه است، تسلیمی از سر اختیار… گم شدنی برای پیدا شدن. چرا که چیزی که ذاتش مطلقا بر تو پوشیده است، همان چیزی است که باید در پی‌اش باشی.» (ص: ۲۱)

پرسش آن دانشجو برای سولنیت همزمان شد با قدم گذاشتن به چشم‌انداز نادیده‌ای در کوهستان و بعد دیدار با زنی که ماموریت‌اش نجات کوهنوردان گم شده‌ بود. گروه‌های امداد و نجات راه و چاه پیدا کردن آدم‌ها و دانش چگونه گم شدن آن‌ها را می‌دانند. آن‌هایی که در طبیعت گم می‌شوند به نشانه‌ها توجه نمی‌کنند، به جانمایی خورشید و ماه و ستاره‌ها و سمت‌وسوی آب جاری؛ و البته از یک هنر هم به دورند! هنر حفظ آرامش در دل ناشناخته‌ها، «هنر آرام بودن در عین گم بودن، مثل همان چیزی که جان کیتس گفته بود: هنر ماندن در راز‌آلودگی.» (ص: ۲۵)

مولانا می‌گوید: گم شدن در گم شدن دین منست، نیستی در هست آیین منست

نویسنده بین گم شدن در طبیعت و گم شدن در فضای ذهن پل می‌زند و می‌پرسد چطور می‌شود گم شد؟ قدم اول برای پیدا شدن اینست که بدانی گم شده‌ای، و اگر گم نشده‌ای هرگز زندگی نکرده‌ای. و برای آنکه گم شوی و کشف کنی باید به سرزمین‌های ناشناخته سفر کنی، «همانطور که کاوشگران در تاریخ همیشه گم بوده‌اند.»

سوالی که آن دانشجو از سولنیت پرسیده بود، سوال خود ما می‌شود. سوالی که حالا گویا از جوابش مهمتر است. سولنیت هم دیگر در پی جواب نیست، فقط برای کاوش‌هایی در اعماق ذهنش همراه می‌خواهد، همراهی که خودش در جای سولنیت می‌نشیند و به جهان او نظاره می‌کند. جهان او جهان ما می‌شود.

خواندن این کتاب، گم شدن و گشت و گذاری است در سکوت خرابه‌های شهر، خاطرات کودکی، موسیقی‌های جاده‌های دور، خواب‌های راز‌آلود، زیبایی‌های طبیعت و …

این کتاب سرشار از جملاتی است که شما را به فکر فرو می‌برد. سولنیت از گم شدن در آبی دریاها می‌نویسد، از ماجرای جالب یک سفر دریایی ۸ ساله به قصد کشف ناشناخته‌های آب‌های جنوب آمریکا، سفری که آلوار‌ نونی‌یِس کابِسا دِواکای اسپانیایی یکی از تنها چهار بازمانده‌اش بود. او زنده ماند تا از اولین نفرات غیربومی باشد که ناشناخته‌هایی چون خلیج مکزیک و دریای می‌سی‌سی‌پی را می‌بیند. سولنیت از گم شدن در خرابه‌های شهرها می‌نویسد. می‌گوید شهرها را طوری می‌سازند که مشابه ذهن آگاه باشند و خرابه‌ها کم‌کم به ناخودآگاه شهر تبدیل می‌شوند. خرابه‌های شهر مأمن سرزمین‌ها و موسیقی‌ها و نقاشی‌های گمشده است، همانطور که ناخودآگاهِ ذهن ما مأوای خاطرات و تاریکی‌های زندگی ما. سولنیت از پرسه‌زدن‌های ذهنی گاه‌وبیگاه در خانۀ دوران کودکی‌اش می‌گوید و سری می‌زند به خاطرۀ دیدار با معشوقی که در گوشۀ یک صحرا گیر افتاده بود،.. و ناشناخته‌ها بسیار است.

 

کتاب «نقشه‌هایی برای گم شدن» توسط نیما م اشرفی به زیبایی ترجمه شده و به همت نشر اطراف به چاپ رسیده است.

اگر به مطالعۀ جستار علاقه‌ دارید، کتاب‌هایی که در این دو مطلب معرفی شده‌اند شاید برایتان جالب باشند:

ترس‌ها و مزخرفات ذهنی به روایت شوپنهاور

مواجهه با جولین بارنز جستار نویس

شاید برایتان جالب باشد
نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.