هملت، شاهکار دنیای نمایش

معرفی داستان و شخصیت‌های هملت

376
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

می‌توان گفت نام «هملت» کوچک‌ترین نیازی به معرفی ندارد. حتی اگر تاکنون پایتان را به یک سالن نمایش هم نگذاشته باشید، احتمالا حداقل یک‌بار اسم این شاهزادۀ دانمارکی را شنیده‌اید. یکی از دلایل این همه شهرت هملت این است که در فهرست بهترین و محبوب‌ترین نمایشنامه‌های طول تاریخ قرار دارد. در این مطلب خلاصه‌ای از این نمایشنامه که طولانی‌ترین نمایشنامه و تراژدی شکسپیر است، در کنار معرفی کوتاهی از زندگی شکسپیر برای شما آورده‌ایم.

  • معرفی نویسنده: ویلیام شکسپیر که بود؟

a cartoon of shakspear's face

ویلیام شکسپیر (۱۵۶۳ – ۱۶۱۶) نمایشنامه‌نویس معروف بریتانیایی است که در زمان خودش دارای وجهۀ اجتماعی خیلی چشمگیری نبود. او زندگی معمولی‌ای داشت و خود را از سیاست دور نگه می‌داشت. پدر و مادرش هر دو از قشر ثروتمند جامعه بودند و دارای ملک‌های فراوانی بودند. اما به خاطر اشتباهات پدرش دچار فقر شدند. او قبل از ۲۰ سالگی‌اش با خانمی که ۸ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد و خیلی زود دارای سه فرزند، دو دختر (سوزانا و جودیت) و یک پسر به نام «همنت» (که از نظر تلفظ بسیار شبیه به هملت است) شد. طی زندگی‌اش مدام بین شهرهای لندن و استراتفورد در رفت و آمد بود. او نمایشنامه‌های زیادی نوشت که ۱۶ تای آن‌ها کمدی، ۷ تای آن‌ها تاریخی و ۱۰ تایشان تراژدی هستند.

  • شخصیت‌های نمایشنامۀ هملت چه کسانی‌اند؟

تصویری از هملت و اوفیلیا

نقاشی از هملت و اوفیلیا

این نمایشنامه که در قرن ۱۵ در دانمارک رخ می‌دهد، شخصیت‌های زیادی دارد. در این مطلب نام تمامی شخصیت‌ها را ذکر نکرده‌ایم و فقط آن‌هایی را که اتفاقات کلیدی‌تری را رقم می‌زنند آورده‌ایم.

هملت – شاهزادۀ دانمارک

او شخصیت اصلی نمیشنامه‌ است. پسری که بعد از مرگ پدرش، در خواب و اوهام به او وحی می‌شود که عمویش (که الان به تخت پادشاهی رسیده و با مادر هملت ازدواج کرده است) با ریختن زهر به گوش پدر هملت، او را کشته است. نمایشنامه راوی درگیری درونی هملت و شک و تردید او برای گرفتن انتقام است.

گرترود – ملکۀ دانمارک

مادر هملت که پس از مرگ شوهر سابقش (پدر هملت) به سرعت به عقد پادشاه جدید (عموی هملت) در می‌آید.

کلادیوس – پادشاه جدید دانمارک

عموی هملت

اوفیلیا – معشوقۀ هملت

هملت این دختر را دوست دارد اما به صورت اتفاقی پدر او را می‌کشد. طی نمایشنامه اوفیلیا دچار جنون شده و خودش را در رودخانه‌ای غرق می‌کند.

لایریتس – برادر اوفیلیا

پولونیوس – پدر اوفیلیا

  • خلاصۀ نمایشنامه: در هملت ماجرا از چه قرار است؟

این نمایشنامۀ پنج پرده‌ای روایتگر داستانی از زیاده‌خواهی و خیانت است. هملت پس از بازگشت از سفری با خبر مرگ پدرش مواجه شده و در مراسم تدفین و بزرگداشت او شرکت می‌کند. طی مراسم او متوجه می‌شود که عمو و مادرش در شرف ازدواج با یکدیگر ‌اند. هملت از اینکه این اتفاق با عجلۀ زیادی رخ می‌دهد متعجب می‌شود و برای اعتراض در مراسم ازدواج و تاج‌گذاری با لباس عزای سیاه رنگ شرکت می‌کند. همزمان با این اتفاقات، هملت یک شب خواب پدرش را می‌بیند. در این خواب شبحِ پدر به او می‌گوید که پادشاه فعلی (عموی هملت) با ریختن زهر در گوشش، او را  برای رسیدن به تاج و تخت پادشاهی کشته است. هملت که برای پذیرش این ماجرا نیاز به مدرک دارد، تعدادی بازیگر دوره‌گرد را استخدام می‌کند تا در کاخ، جلوی چشم مادر و عمویش نمایشنامه‌ای به نام «قتل گوندزادا» روی صحنه ببرند. داستان این نمایشنامه شبیه به همان بلایی است که عموی هملت بر سر پدرش و آورده. کلادیوس با دیدن این نمایشنامه حالش بد شده، سالن نمایش را ترک می‌کند. هملت از واکنش او متوجه می‌شود که ماجرای قتل حقیقی است.

بعد از این نمایش، هملت فورا اتافاقات پیش آمده را با مادرش مطرح می‌کند. هملت از دست گرترود که نسبت به حرف‌هایش بی‌توجه است باعث خشمگین می‌شود و نزاع بین آن دو بالا می‌گیرد. در حین همین دعوا هملت متوجه سایه‌ای پشت پردۀ اتاق می‌شود و گمان می‌کند کلادیوس آنجاست تا مخفیانه به حرف‌های آن‌ها گوش ‌دهد، پس با شمشیر به آن‌جا حمله می‌گند و پرده را می‌شکافد. اما پادشاه آن‌جا نبوده، بلکه هملت به صورت تصادفی پولونیوس، پدر معشوقه‌ش را به قتل می‌رساند.

پادشاه که حالا از هملت می‌ترسد، برای قتل او برنامه می‌چیند و هملت را همراه دو تا از دوستانش به انگلیس می‌فرستد. آن دو دوست نامه‌هایی را که حاوی دستور قتل هملت بودند، با خود حمل می‌کردند. اما نامه‌ها جابه‌جا می‌شوند و خود آن دو دوست به اشتباه کشته می‌شوند. هملت که به توطئه پی می‌برد، تصمیم می‌گیرد به دانمارک بازگردد. در همین اثنا، اوفیلیا که از غم مرگ پدر مجنون شده، دوام نمی‌آورد و خود را در رودخانه غرق می‌کند. برادر او، لاریتیس، که هم پدر و هم خواهر خود را به خاطر هملت از دست داده به دنبال انتقام از اوست و پادشاه جدید تصمیم می‌گیرد از این موقعیت آشفته به نفع خود استفاده ‌کند.

به خواهش پادشاه، برای کاهش تنش و سنجیده شدن افراد، هملت و لاریتیس تن به نبردی یک به یک می‌دهند. پادشاه که می‌خواهد حتما از دست هملت خلاص شود، هم شمشیر رقیبش، یعنی لاریتیس، را به زهر کشنده آغشته کرده هم تصمیم دارد جامی زهر به خورد هملت دهد، اما گرترود آن جام را با شراب اشتباه گرفته، سر می‌کشد و می‌میرد. طی این نبرد تن به تن، هم هملت و هم لاریتیس با آن شمشیر زهرآلود زخمی می‌شوند و می‌دانند که مرگ‌شان قطعی‌ست. با این وجود هملت تسلیم نمی‌شود و با تمام توان با کلادیوس گلاویز شده و او را از پا در می‌آورد.

تصویر جلد کتاب هملت

اکنون توجه شما را به معروف‌ترین تک‌گویی هملت جلب میکنیم. البته احتمالا شما قبلا آن را خوانده‌اید، اما این دفعه از شما می‌خواهیم نگاهی عمیق‌تر به آن داشته باشید.

بودن یا نبودن، حرف در همین است. آیا بزرگواریِ آدمی بیشتر

در آن است که زخم فلاخن و تیرِ بخت ستم پیشه را تاب آورد، یا

آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگیِ

خویش بدان‌همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه بیش؛ و پنداری که

ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن

آدمی است پایان می دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی

است. مردن، خفتن؛ خفتن، شاید هم خواب دیدن ؛ آه، دشواری

کار همین جاست. زیرا تصور آن‌که در این خواب مرگ، پس از

آن که از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم، چه رؤیاهایی به

سراغمان توانند آمد می‌باید ما را در عزم خود سست کند. و

 همین موجب می شود که عمر مصائب تا بدین حد دراز باشد.

به راستی، چه کسی به تازیانه‌ها و خواری‌های زمانه وبیداد

ستمگران و اهانت مردم خودبین و دلهرۀ عشق خوارداشته و

دیرجنبیِ قانون و گستاخی دیوانیان و پاسخ ردی که شایستگان

شکیبا از فرومایگان می‌شنوند تن می‌داد و حال آن که می‌توانست

خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟ چه کسی زیر چنین بازی

می‌رفت و عرق ریزان از زندگیِ توان‌فرسا ناله می کرد، مگر

بدان رو که هراس چیزی پس از مرگ، این سرزمین ناشناخته که

هیچ مسافری دوباره از مرز آن باز نیامده است، اراده را سرگشته

می‌دارد و موجب می‌شود تا بدبختی‌هایی هایی را که بدان دچاریم

تحمل کنیم و به سوی دیگر بلاها که چیزی از چگونگی‌شان

نمی دانیم نگریزیم. پس ادراک است که ما همه را بزدل

می‌گرداند؛ بدین‌سان رنگ اصلی عزم از سایۀ نزار اندیشه که بر

آن می‌افتد بیمارگونه می‌نماید و کارهای بزرگ و خطیر به همین

سبب از مسیر خود منحرف می‌گردد و حتی نام عمل را از دست

می‌دهد. دگر دم فروبندیم! اینک افیلیای زیبا! ای پری‌رو، در

نیایش‌های خود گناهان من همه را به یاد آر!

 

کتاب هملت، ترجمۀ م. ا. به آذین، صفحات ۶۸ و ۶۹

مجلۀ اینترنتی ۳۰بوک

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار − یک =