پناهجو؛ زاده اضطراب جهان

136
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

رسم «پناهجو» از اسمش هم پیدا است. او پناه می‌جوید اما دنیا در مقابل چشمانش کوچک می‌شود و آب می‌رود و او را بی‌پناه باقی می‌گذارد. او بخشی از آن دنیایی نیست که با لوندی پا روی پا می‌اندازد و از رویای جهانی شدن می‌گوید و تکنولوژی‌های ریز و درشت را مثل یاقوت و الماس به خودش آویزان می‌کند و به صغیر و کبیر فخر می‌فروشد. پناهجو بخشی از چنین دنیایی نیست بلکه زائدهٔ آن است. زائده‌ای که دنیا با تکان دادن بی‌حوصله دست یا برگرداندن ساده سر، می‌خواهد از شرش خلاص شود.

فرقی ندارد پناهجو چقدر در آب‌های بین‌المللی شنا کند یا پیاده جان بکند، دنیا عزمش را جزم کرده تا او جایی در این بدن نداشته باشد. برای چنین بی‌پناهانی راهی باقی نمی‌ماند جز پناه بردن به کسانی که قرار است برای آن‌ها جایی باز کنند تا زنده بمانند و اگر شد زندگی کنند. دنیای بی‌پناهی آن‌قدر سیاه است که آغوش قاچاقچی در آن نقطه روشن به حساب می‌آید. بی‌پناهان وقتی به قاچاقچیان می‌رسند از نام ونشان خود هم می‌گذرند و آن را در آب‌ها رها می‌کنند تا تحقق وعده‌ای را ببینند که از زبان قاچاقچی شنیدند:

این کار رو می‌کنم چون دنیا جای مزخرفیه و می‌خوام برای اونایی که توی قسمت مزخرف‌تر این دنیای مزخرف به دنیا اومده‌ن یه کاری کنم…(ص: ۲۰)  

 

نمایشنامه پناهجووو در بیست و پنج پرده از آنانی می‌گوید که سکوت و بی‌تفاوتی دنیا، آن‌ها را در آب‌ها غرق می‌کند و در خشکی‌ها از پای می‌اندازد. سهم آن‌ها از تکنولوژی‌هایی که زیورآلات گران دنیا هستند فقط یک وسیله پیشرفتهٔ ضدمهاجرتی است که قرار است آن‌ها را از قبل هم بی‌پناه‌تر کند. سهم آن‌ها از سیاست هم مشتی دروغ و لفاظی است که با دقت هر چه تمام‌تر در لفاف ابریشمین کلمات پیچیده شده است و آن‌ها فقط در لحظه جان کندن به ماهیتش پی می‌برند:

مربی: ..جناب رئیس‌جمهور، به هر حال چیزی که مهمه اینه که یه کم روی بندِ احساسات بازی کنین. دهکده‌ی جهانی رسانه‌ها قبل از هر چیز بر پایه‌ی احساساته. شما می‌تونین با متوسل شدن به کلمه‌ی «انسانیت» شنونده رو به هیجان بیارین. این هیچ اشکالی نداره.

رئیس‌جمهور: این کلمه یه کم کهنه نشده؟

مربی: چرا شده. بله، فقط یه‌کم. ولی الان دقیقاً زمانیه که باید دوباره به‌کار ببریمش.. به خصوص که شوک جملهٔ بعدیش رو می‌گیره و فکر می‌کنم باید همین‌طور که هست باقی بمونه و از این بابت به شما تبریم می‌گم (ص: ۷۵)

اکثر شخصیت‌های این نمایشنامهٔ ماتئی ویسنی یک با شغل‌هایشان شناخته می‌شوند و معدود هستند کسانی که به اسم نامیده می‌شود. گاهی هم مشخصه‌ای ظاهری جای نام و شغل و همه چیز را می‌گیرد و مثلاً با «مردی که لبخند می‌زند» یا «مردی با کیف دستی» آشنا می‌شنویم. این تنها تمهیدی ادبی نیست بلکه شکل صحیح ثبت قصهٔ پناهجویان بی‌نام‌ و نشان است. آن‌چنان که «مکان» هم مانند نام‌ها چندان مشخص نیست چون از نگاه انسانی این نمایشنامه دیگر فرقی نمی‌کند پناهجو مغروق کدام آب باشد.

پناه جووو نوشتهٔ ماتئی ویسنی یک از سوی نشر قطره منتشر شده است و خواننده همان ابتدای کار و با اعلام ناشر می‌فهمد صحنهٔ بیستم حذف شده است اما دلیل آن را نمی‌فهمد.

ویسنی یک خودش هم تجربهٔ مهاجرت را از سر گذرانده است و می‌داند از چه می‌نویسد. پیش‌تر هم چندین نمایشنامه از او به فارسی ترجمه و با استقبال خوانندگان مواجه شده بود.

 

در حوزهٔ ادبیات مهاجرت ادیسه بوچانی را هم بخوانید.
شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفت + 4 =