چگونه «شاهرخ مسکوب» بخوانیم؟

1,062
زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

ساده‌ترین توصیف از شاهرخ مسکوب (۱۳۰۲-۱۳۸۴) این است که بگوییم نویسنده‌ای ایرانی است و باید او را در همان رده‌بندی‌های خاص نویسندگان ایرانی قرار داد. یعنی رده‌ٔ نویسندگانی که آثار چاپ‌نشده‌شان از آثار چاپ‌شدهٔ ایشان بیشتر است! ساده‌ترین توصیف از شاهرخ مسکوب همین‌قدر گنگ و نابسنده است: نویسندهٔ ایرانی مغضوب.

تنها راه برای کامل کردن چنین توصیفی این است که بگوییم هر سه واژهٔ توصیف‌گر از دغدغه‌های اصلی شاهرخ مسکوب بودند. یعنی نوشتن، ایرانی بودن و خشم و وحشتی که همنشین آن است، هیچ‌گاه او را رها نکرد. حتی حالا که او دنیا را رها کرده است، نسل‌های بعدی با او و نوشته‌های مجوز گرفته و نگرفته‌اش همچنان گفت‌و‌گو می‌کنند. چاپ نشدن برخی از کتاب‌های مسکوب به معنای خوانده نشدن یا حتی کم‌تر خوانده شدن آن‌ها نبوده و نیست اما چیزی که حالا از این ممنوعیت‌ها مسلم شده، بر پا شدنِ آشفته‌بازاری است که عده‌ای آن‌جا دکانی دست‌و‌پا کرده‌اند و اکثریتْ را به سرگیجه انداخته‌اند. در چنین وضع و بازاری، برای خواندن آثار مسکوب به دستنامه‌ای نیاز داریم تا سر از دکان‌ها درنیاوریم و سرسام نگیریم.

آلامِ مسکوب

شاهرخ مسکوب حالا بیشتر از هر چیز با خاطراتش به یاد آورده می‌شود و کارهایش در حوزهٔ شاهنامه‌پژوهی و اساطیر ایرانی کم‌تر از کتاب خاطراتش خوانده می‌شود. هر چند دسترسی به کارهایش آسان‌تر است و در ایران اجازهٔ چاپ دارند اما مخاطبانِ فعلی مسکوب کار سخت‌تر را انتخاب می‌کنند و به سراغ خاطراتش می‌روند. از او دو جلد کتاب خاطرات مانده است که هر دو در خارج از ایران چاپ شدند: «در حال و هوای جوانی» و «روزها در راه».

«در حال و هوای جوانی» شاملِ خاطرات مسکوب در سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۶ می‌شود و «روزها در راه» بازه‌ای طولانی‌تر و جنجالی‌تر ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۶ را دربرمی‌گیرد. هر دوی این کتاب‌ها حاصلِ روزنوشت‌های مسکوب بوده‌اند و روحیات نویسنده و زمانه‌اش را به‌خوبی نشان می‌دهند و می‌توان آن‌ها را به عنوان منابع صادق تاریخ اجتماعی خواند. البته این ارزش تاریخی تنها چیزی نیست که توجه‌ها را به خودش جلب کرده، بلکه زبانِ زیبا و عریان مسکوب در نقد خودش، دوستانش و محیط و زمانه‌اش آن را به استثنائی در میان خاطراتِ فارسی به جا مانده،‌ بدل کرده است. مسکوب در فرهنگی از خود و احساسات و حالات روحیش می‌گوید که «من» واژه‌ای شیطانی به حساب می‌آید و همیشه به نفع جمعی نامتجانس و نامشخص محو و سرکوب می‌شود. در این فرهنگ نوشتن از «من» کار ساده‌ای نیست و به همین دلیل هم اغلب پشت عبارات سوم شخص پنهان می‌شود اما در خاطراتِ مسکوب از آن زبان ظاهراً متواضع اما در واقع پرتفرعن -که از «نگارندهٔ این سطور» و «بنده» و «اینجانب» می‌نویسد- نشانی نیست. این صداقت با نحوهٔ نگارش خاطرات تکمیل می‌شود: خاطرات مسکوب از آن ادعاهای عجیب‌و‌غریب «پاسخ به تاریخ» و «برای تاریخ» ندارد و در زندان یا پس از عزل و تبعید هم نوشته نشده است. این خاطرات به صورت روزانه نوشته شده است و تاریخ را در همین روزمرگی‌ها و گفت‌وگوی با خویشتن ثبت کرده است. او نمی‌خواهد تا پاسخ کسی را بدهد یا چیزی را رسوا کند یا عقده‌ای را بگشاید، تمام دغدغهٔ مسکوب فهم زمانه‌ای است که «انگار حال هیچکس خوب نیست»:

احساس لش بودن، بیکاره و بیهوده بودن و بیهودگی با «پولاد بازو» پنجه انداختن! هر چه باشد پس افتادهٔ ناخلف همان شیخ اجلیم. آگاهی به همین بزدلی به همین «پناه به ساحل امن» و «کنج سلامت»، آگاهی به همین حقیقت است که حالم را بد می‌کند. در ته دل من یک موش ترسویی لنگر انداخته که متاسفانه بی‌شرف نیست وگرنه راحتم می‌گذاشت. برعکس، راحتم نمی‌گذارد، با پوزخند نگاهم می‌کند و دائم مرا به من نشان می‌دهد. از چشم او که نگاه می‌کنم انگار پوستم را از کاه پر کرده‌اند. از تماشای هیکل نحس پفیوز خودم حالم بهم می‌خورد.  

روزها در راه

نوشتن خاطرات برای مسکوب در اصیل‌ترین شکل آن اتفاق می‌افتد: او می‌نویسد تا بفهمد، او در نوشته‌هایش با خودش و زمانه‌اش کلنجار می‌رود و اسیر مصلحت‌سنجی و ملاحظه‌کاری نمی‌شود. به همین دلیل هم خاطراتش شکل دفاعیات یا شکوایه‌ای نمی‌گیرد که در زمانی مشخص منقضی و بی‌ارزش شود.

برخلاف بسیاری از خاطره‌نویسان که پاسخگویی به دوست و دشمن را رسالت خودشان می‌دانند، مسکوب تنها با خودش به گفت‌و‌گو می‌نشیند و بنابراین آزاد است تا دوست و دشمن را زیر تیغ انتقاد ببرد و مثلاً محمود دولت‌آبادی را به دلیل «بی‌اطلاعیش» نقد کند و جلال آل احمد را به خاطر عقب ماندنش از زمانه و تاریخ به باد انتقاد بگیرد و صادق هدایت را به «بی‌مسئولیتی» و ارائه «قضاوت‌های خام» متهم کند.

شاید زبانِ گیرا و صادق کتاب «روزها در راه» و ارزش تاریخیش به تنهایی برای محبوب شدن آنْ کافی باشد اما علاوه بر همه‌ٔ این‌ها چیز دیگری در این کتاب هست که بسیاری از مسکوب‌نخوانده‌ها را هم مشتاق خواندنش کرده است. روزهایی که شاهرخ مسکوب در راه گذرانده با چنان محنتی قرین است که ایوب پیامبر را به یاد می‌آورد. با این تفاوت که دیگر این داستانی از «عهد عتیق» نیست و خوانندگان مسکوب هم کم‌وبیش همان زخم‌ها را بر تن دارند: ایوب از دمل‌ها و زخم‌های چرکینی که به ناگاه بر بدنش ظاهر شدند، می‌نالد و مسکوب از آوارگی و بی‌کسی و بی‌فردایی. ایوب از دوستانی شِکوه می‌کند که حرف او را نمی‌فهمند و مسکوب از صداهایی که به جایی نمی‌رسند و در هوا محو می‌شوند. مسکوب هم مانند ایوب از «زخمه»‌ای می‌گوید که از «ناله»‌اش سنگین‌تر است و بنابراین چندان عجیب و غیرمنتظره نیست که خوانندهٔ مسکوب ببیند خود او هم در مواجهه با سوگ‌ها و زخم‌های ناسورش به داستان ایوب پناه می‌برد. مسکوب که منظومهٔ ایوب را «همان داستان ظلمِ بی‌دلیل و دادخواهیِ بی‌حاصل» می‌داند، خودش نیز به ایوبی معاصر بدل شده است که دیگر بر خاک نمی‌نشیند و خاک بر سر نمی‌کند اما پشت میز می‌نشیند و به شاهنامه و اساطیر پناه می‌برد.  

«روزها در راه» هیچ‌گاه در ایران «اجازه» چاپ نگرفت اما در پاریس هم که دیگر چنین مسئله‌ای در کار نبود، کتاب بدون «نمایه» منتشر شد تا خوانندگانش در حسرتِ یک چاپ تمیز و مسئولانه بمانند و هر بار با خود فکر کنند که اگر کتاب نمایه داشت، چقدر بازخواندنش آسان‌تر می‌شد.

اگرچه «روزها در راه» از «مصیبت‌های ایرانی بودن» روایت می‌کند اما خواندن آنْ زمانی لذت‌بخش‌تر است که کارهای مسکوب را خوانده و با ظرافت‌های قلم و فکرش آشنا باشیم. آن‌وقت خاطرات مسکوب از کتاب‌هایی که می‌خواند و نقدهایی که به دیگران می‌کند و گفت‌وگو و جدلش با ناشران، معنای دیگری می‌یابد.

پناه بر حماسه

شاهرخ مسکوب خودش را دلبستهٔ سه چیز می‌دانست: شاهنامه، مادرش و مرتضی کیوان! نمی‌دانیم از خوش‌اقبالی او بود یا از خوش‌اقبالی ما که هر سه این دلبستگی‌ها جسمیتی پیدا کردند طولانی‌تر از جسم نویسنده‌اش. در میان دلبستگی‌های او شاهنامه جایگاه ویژه‌ای داشت و جبران بسیاری از ناکامی‌ها بود:

«..توجه من به شاهنامه در حقیقت، اگر بخواهیم به معنای دقیق بگوییم، یک توجه انفعالی است. خیال می‌کنم ما در دوره‌ای هستیم که مطلقاً دوره‌ حماسی نیست. در این دوره‌ای که ما زندگی می‌کنیم معمولاً آدمیزاد اراده‌ خودش را نمی‌تواند عملی بکند، کسانی که به زندگی فکر می‌کنند، معمولاً برخلاف فکرشان عمل می‌کنند و زندگی‌ای که دارند زندگی دلخواه نیست. اما شاهنامه در باره‌ آدم‌هایی صحبت می‌کند که زندگی دلخواه دارند، به این معنی که وقتی عمل می‌کنند مطابق فکر و خواست‌شان است… در حقیقت توجه من به شاهنامه یک چنین نوع توجهی است. اگر من خودم یک زندگی حماسی داشتم یا آن‌جور که فکر می‌کردم می‌توانستم عمل کنم، آن‌وقت دیگر به نفس عمل کردن می‌پرداختم. اما الان زندگی برای من بیشتر یک نوع حالت حسرت دارد… همه‌اش نگاه می‌کنم به جاهای دور که آدم‌هایی بوده‌اند که می‌توانستند آن چیزی را که دلشان می‌خواست عمل بکنند و من درست نقطه‌ مقابل آنها هستم: همیشه جوری زندگی می‌کنم که دلم نمی‌خواهد و آن‌جوری که دلم می‌خواهد نمی‌توانم زندگی بکنم.»

مسکوب در زمانه‌ای زندگی می‌کرد که توجه به فردوسی و شاهنامه چندان غریب نبود اما نوع پرداختن مسکوب به شاهنامه با دیگر همنسلانش فرق داشت و این تفاوت در فرم و محتوا پیدا بود. او به سراغ جستارنویسی رفت تا از آن زبان خشک و عالمانهٔ مرسوم فاصله بگیرد و همزمان آن‌ها را در نسبت با امروز بخواند و بفهمد. این چنین است که شاهنامه و اساطیر ایرانی هیچوقت برای مسکوب تبدیل به مخدری نشد که با آن «امروز» را فراموش کند و او هیچ‌وقت «بوی نای کاغذ مانده و غبارِ قرن‌های گذشته را» نگرفت. او برای فرار از واقعیتِ حالْ به گذشته پناه نمی‌برد بلکه برعکس، برای دگرگون کردن این حال است که به بازخوانی گذشته می‌پردازد و این را جا به جا و در خلال داستان‌ها سیاوش یا رستم و اسفندیار به روی خواننده‌اش می‌آورد:

«در تاریخ سفله‌پرور ما بیدادی که بر فردوسی رفته است، مانند ندارد. در این جماعت قوادان و دلقکان با هوس‌های ناچیز کسی را پروای کار او نیست.»

«مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار» اولین گام در پروژهٔ فکری مسکوب بود و در سال ۱۳۴۲ منتشر شد و ۸  سال بعد با انتشار کتاب «سوگ سیاوش» تکمیل شد.

سیاوشی که مسکوب تقریر می‌کند دیگر تنها پسر کیقباد و «شهید شاهنامه» نیست بلکه سیمایی است از مبارزی که تن به ابتذال موجود نمی‌دهد و «در لجن گذران عمر فرو نمی‌رود».

در روایت مسکوبْ قصه سیاوش به سر نرسیده است همانطور که ضحاک و افراسیاب هم هنوز زنده‌اند و این مبارزه ادامه دارد. داستان سیاوش قدیمی‌تر از شاهنامه فردوسی است و پس از فردوسی هم همچنان به حیاتش در شکل‌ها و صورت‌های مختلف ادامه داده است و می‌دهد واین خون سیاوش است که می‌غلد و تاریخ را پیش می‌برد. سوگ سیاوش یک سال پس از واقعهٔ سیاهکل و اوج گرفتن جنبش‌های مسلحانه نوشته می‌شود و مسکوب که اسطوره را با نگاه به امروز می‌خواند، این دو را در هم می‌تند و دربارهٔ سیاوش می‌نویسد:

سیاوش مرد نیرنگ نیست. پاکدلی او به ساده‌لوحی می‌زند و آن‌گاه دیگر امکان فهم دوز و کلک‌های حقیر نیست. زیرا دیگران را از خود قیاس می‌کند و مقیاس‌های او از مقوله‌ای دیگر است….راستی و مهربانی پاکباز سیاوش سرچشمه دل و دست نرم رفتاری است که طوفان نمی‌کند و یکباره از جا نمی‌کنند و تا دم مرگ از بدی امید نیکی دارند…  

مسکوب بعدتر در کتاب «کارنامه ناتمام» که مصاحبه‌ای خواندنی اما بی‌مجوز با علی بنوعزیزی است چنین ویژگی را در مبارزان دههٔ ۱۳۴۰ سراغ می‌گیرد و می‌گوید:

خیال می‌کنم که بسیاری از وقت‌ها دست نزدن به کاری در سیاست، فعال نبودن، مبارزه نکردن، بهتر از مبارزه کردن نادانسته است. نفس مبارزه یا فداکاری به خودی خود دارای ارزش نیست. چیزی که کم داشته‌ایم و کم داریم شعور اجتماعی-سیاسی است…هم در آن وقت و هم حالا این اعمال در مورد عمل‌کنندگان از سر صدق است. از خودشان می‌گذرند برای یک ایده‌آلی. اگر مسئله اخلاقی را بگذاریم کنار این گذشت از خود که بزرگ‌ترین گذشت است گاه به کلی بی‌فایده است.

«ارمغان مور» مجموعه جستار دیگری بود که همان نگاه و دغدغه‌های همیشگی مسکوب را می‌توان در آن یافت، با این تفاوت که برخلاف دو کتاب قبلی به دو داستان مشخص ارجاع ندارد بلکه به جهان شاهنامه می‌پردازد. او در این کتاب پنج مفهوم بنیادین شاهنامه را توضیح می‌دهد و جهان آن را قابل فهم می‌کند. توضیحات او دربارهٔ «زمان و آفرینش و تاریخ و جهانداری و سخن» به شاهنامه محدود نمی‌ماند و امکان درک جهان اساطیر ایرانی را فراهم می‌کند.

مسکوب با همین رویکرد به مواجههٔ حافظ می‌رود و حاصل آن کتاب «در کوی دوست» می‌شود که با نثری شاعرانه حافظ را به زمین امروز ما می‌آورد و در مطالعات حافظ نیز استثنایی خواندنی به حساب می‌آید.

توجه شاهرخ مسکوب به اساطیر در جهان ایرانی باقی نمی‌ماند. این را فقط به واسطهٔ کتاب‌هایی که خوانده و خوانندهٔ خاطراتش را با تجربه‌اش همراه کرده است، نمی‌فهمیم بلکه این نکته در ترجمه‌هایش هم پیدا است. ترجمهٔ او از «افسانه‌های تبای»، شاهکار سوفوکلس، همچنان خواندنی است و از مقدمه‌اش بر این کتاب می‌توان وسعت نگاهش را درک کرد.

مسکوب کار ترجمه را با کتاب «خوشه‌ها خشم» آغاز کرد و با «اشیل: پرومته در زنجیر» ادامه داد.

سوگ‌نامه‌های مسکوب

«مرگ» همیشه یکی از مسائل اصلی مسکوب بود و سوگ‌نامه‌هایی که در فراق یارانش نوشته تنها یکی از نمودهای آن است: «خواب و خاموشی» یا همان «در سوگ و عشق یاران» و «کتاب مرتضی کیوان» و «در سوگ مادر» سه نمونهٔ اصلی آن‌ها است.

اولین اثری که از او منتشر شد و رنگ مرگ‌اندیشی داشت «خواب و خاموشی» بود. این کتاب سال ۱۳۷۳ در لندن منتشر شد و  شامل سه یادداشت پراکنده از مسکوب بود که هر کدام به بهانه مرگ دوستی در مجله‌ای نوشته شده بود: سهراب سپهری و هوشنگ مافی و امیر جهانبگلو.

بعدتر این کتاب با عنوان «در سوگ و عشق یاران» از سوی انتشارات فرهنگ جاوید در ایران منتشر شد و یک سوگ‌نامه دیگر نیز به آن افزوده شد. مسکوب در آخرین صفحات کتاب روزها در راه از خودکشی دردناک اسلام کاظمیه، نویسنده، در پاریس روایت می‌کند و حالا این روایت تاثیرگذار نیز به کتاب «در سوگ و عشق یاران» افزوده شده است.

او «در مقام دوستی» و با انگیزه‌های شخصی و اجتماعی «کتاب مرتضی کیوان» را نوشت. پیش از این، جز شعر «اشک پوری» احمد شاملو دیگر چندان نام و نشان مکتوبی از کیوان نبود و همین هم ارزش کار مسکوب را چند برابر می‌کند. این کتاب شامل چندین نامه از کیوان و چندین نامه به او می‌شود و مرورنویسی‌ها و نقدهایش نیز در فصلی جداگانه آورده شده است. آن‌طور که مسکوب نوشته این کتاب با رضایت و نظارت پوری سلطانی سر و سامان گرفته است.

«سوگ مادر» آن‌چنان که از نامش برمی‌آید شرحی است بر غم از دست رفتن اولین رابطه. این غمی است که بسیاری را از حرف زدن ناتوان می‌کند اما مسکوب می‌تواند جادوگری کند و غم را به هیئت کلمه درآورد و دوباره نگاه کند تا آن را بفهمد.

مسئله هویت

هر چند شاهنامه و اساطیر ایرانی حوزه اصلی علاقه و مطالعهٔ مسکوب بودند اما وقتی به مسئله هویت ایرانی می‌رسد، آن را در یک پیوستار می‌بیند که یک سوی دیگر آن «اسلام» است. مسکوب دو کتاب با نام‌ها مستعار منتشر کرده است که آن سوی هویت ایرانی یعنی دینداریش را بررسی می‌کند: «بررسی عقلانی حق، قانون و عدالت در اسلام» و «جهاد و شهادت».

آثار دیگر شاهرخ مسکوب مانند «هویت ایرانی و زبان فارسی» و «داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع» به مسئله هویت ایرانی در رویارویی و تنیدگی با اسلام می‌پردازد.

مسکوب به روایت دیگران

خوانندگان و علاقه‌مندان مسکوب به هیچ‌کس اندازهٔ حسن کامشاد، مترجم، مدیون نیستند. بسیاری از کتاب‌های مسکوب با همت و دلسوزی کامشاد به‌دست ما رسید و معلوم نیست اگر او نبود چه بر سر میراث مسکوب می‌آمد. دوستی مسکوب و کامشاد به بلندای عمری طولانی است و هر دو در کتاب خاطراتشان بارها از یکدیگر نام می‌برند.

حسن کامشاد وقتی خاطراتش را با نام «حدیث نفس: خاطرات رسته از فراموشی» منتشر کرد، آن را به یاد مسکوب تقدیم کرد. خواندن خاطرات کامشاد برای علاقه‌مندان مسکوب لطفی مضاعف دارد و آن‌ها را  با جنبه‌ای از شخصیت مسکوب آشنا می‌کند که فهم آن از خلال آثارش دشوار است. مسکوبی که کامشاد روایت می‌کند همان آدم متواضع همیشگی است اما شوخی و سرخوشی در رفتارهایش دارد که با آن خودش و دیگران را دست می‌اندازد:

گلستان باز بحث فردوسی را پیش کشید، با یک‌یک حاضران درافتاد و گفت و گفت، و طبق معمول افزود «این جوری هست دیگه!» شاهرخ که خونسرد نشسته بود ناگهان از جا در رفت و با لحنی خشم‌آلود گفت «ابراهیم، تو چه اصرار داری خود را احمق نشان دهی؟» این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش شد (ص: ۴۸۹)

«اقلیم حضور» یادنامهٔ پر و پیمانِ شاهرخ مسکوب است که به همت علی دهباشی منتشر شد و حالا به‌سختی می‌توان آن را پیدا کرد. این کتاب شامل چندین یادداشت از شخصیت‌های مختلفی مانند ایرج افشار، داریوش شایگان و.. است که هر کدام از زاویه‌ای به زندگی مسکوب پرداخته‌اند. خوانندگان در بخش‌های دیگر این کتاب چشم‌شان به چندین نقد و گفت‌وگو و نامه روشن می‌شود.

بعدتر یوسف اسحاق‌پور که نویسنده یکی از یادداشت‌های این کتاب بود، نوشتهٔ خود را به صورت جداگانه‌ و با عنوان «سرگذشت فکری شاهرخ مسکوب» راهی کتابفروشی‌ها کرد. این کتاب کم‌تر از ۷۰ صفحه است و از سوی انتشارات فرهنگ جاوید منتشر شده است.

شاید برایتان جالب باشد

نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.