/**/

گشت‌ و گذار در پایتخت قرن بیستم

295
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

قرن بیستم همان سال‌های طلایی غروب نکردن آفتاب در امپراطوری بریتانیا بود. علاوه بر این، در همین سال‌ها باب رفت‌وآمد میان ایرانی‌ها و انگلیسی‌ها گشوده شد. نیت انگلیسی‌ها یا به قولی «انگریزی‌ها» بعدها برای ایرانی جماعت مکشوف شد اما مسافران ایرانی دوران قاجار برای سیر و سیاحت رفتند و درباره‌اش نوشتند.

در کتاب «آسمان لندن زیاده می‌بارد» که نشر اطراف آن را منتشر کرده، یازده نوشته از مردم روزگار قاجاریه وجود دارد که مسافر لندن بوده‌اند و هر کسی به توصیف بخشی از حال و هوای این شهر پرداخته‌است.

لندن و مردمانش برای ایرانی‌ها عجایب کم نداشتند. میرزا صالح که سال ۱۱۹۴ مسافر این دیار بود درباره نقش زن در خانه‌ها نوشت:«….امور خانه و رتق و فتق خانه مطلقا با زنان است و مردان مطلقا اطلاعی از خانه و اخراجات خانه ندارند. سرجان ملکم الیچی ایران مذکور می‌ساخت که من در خانه خود محکوم به حکم زن خود هستم و از امور خانه هیچ خبر ندارم، هر وقت وجه عمده ضرورت است حواله می‌کنم و بس.»

تربیت بچه‌های انگلیسی هم از چشمان میرزافتاح‌خان دور نماند. او در سفری که سال ۱۲۱۸ به انگلیس داشت در این‌باره نوشت

«سر جان کمبل-ایلچی دولت انگریز- خداوند عالم دختری به او داده‌است که پدر و مادرش او را به طهرانی ملقب کرده‌اند. شبی در لندن مهمان او بودیم همان دختر حضور داشت و در اثناء صحبت یک دفعه با اضطراب تمام از جای خود برخاست و گفت دو دقیقه به وقت خواب من مانده‌است و با نهایت تعجیل رفت و خوابید. در صورتی که به طفلان چهارساله خود به این طورها عادت دهند پر واضح است که بزرگان ایشان به طریق اولی در امورات مقرره پیشرفت خواهند کرد.»

شگفتی متفاوت از نظر ناصرالدین آن چیزی بود که در موزه مادام توسو (یا به قول خودش مادام توسه) دیده‌بود. او در وصف دیدن این موزه و تاثیرش نوشت

«به تماشاخانه مادام توسه رفتیم. مادام توسه زنی بوده و حال بیست سال است مرده‌است، پسر و نبیره‌ای دارد. جائی ساخته است که مجسمه سلاطین و مردمان معروف و شعرای بزرگ و قدیم و جدید را ساخته و………همه آنها را در اتاق‌ها و تالارها ایستاده و نشسته قراره داده‌اند…..هر قدر خواستم فرق بدهم که آدم حقیقی کدام و آدم مومی کدام است نتوانستم تا اینکه زنها برخاسته راه رفتند و خنده کردند….»

هر جا که ناصرالدین‌شاه پا گذاشت پسرش مظفرالدین شاه نیز قدم گذاشت و درباره آن نوشت. تفاوت نثر پدر و پسر کاملا گویای آن است که کدام‌یک از سفر لذت برده و بیماری، کدام یک را از درک لذت سفر عاجز کرده‌است. مظفرالدین شاه هم در سفرش به لندن به موزه مادام توسه سر زده‌بود.

«خیلی خیلی خوب درست کرده‌اند، اسباب حیرت می‌شود……صورت خود ما را هم ساخته بودند، ولی چندان شبیه نبود.صورت شاه شهید را هم عرض کردند بوده‌است، خواهش کردیم مجددا بسازند بگذارند که در اینجا به یادگار بماند.»

اما سفر به لندن همه‌اش خوشی و خنده نبوده‌است. برای مردم معمولی همچون حاج سیاح که به این شهر تنهایی سفر کرده‌اند گرفتاری‌‌های خاص خودشان را داشتند. او درباره سختی اصلی این سفر یعنی ندانستن زبان در سال ۱۲۸۳ شمسی نوشت

«از درد نادانی چنان حوصله‌ام تنگ شده که گویا همه جا برای من قفس و محبس است زیرا که جزء اعظم لذت سیاحت فهمیدن زبان است و من زبان ایشان را نمی‌فهمیدم. بسیار دلگیر بودم، مصمم شدم که تحصیل زبان انگلیسی کنم، لهذا مشغول شدم و در شب‌های دراز هر چه می‌توانستم می‌خواندم و ضبط می‌کردم ولی استادی نداشتم که غلط‌هایم را بگوید. گاهی گریه گلویم را گرفته، می‌گفتم سبحان‌الله، ما همه بندگان توایم و این مخلوق هم، چرا ایشان هر چه می‌خواهند از علم و اسباب مهیا دارند و من بیچاره که از جان و دل مایل به تحصیلم باید به جان کندن و تملق بردن و در نهایت ذلت و عسرت تحصیل کنم.»

نوشته‌های صحافباشی هم نشان می‌دهد که لذت بردن از سفر و دیدار از جاهای دیدنی استعداد خاص خودش را طلب می‌کند. او در سفرش به لندن هر آنچه را که در ایران امکان دیدنش نبود را دید و درباره آن به صراحت نوشت. از جمله این اتفاق:

«دیروز وقت مغرب در پارک عمومی گردش می‌نمودم پیره‌زنی شصت ساله دچارم شد که همراه یکدیگر قدم زدیم و صحبت می‌داشتیم. بعضی دخترهای جوان که مرا همراه می‌دیدند ملتفت می‌شدند که من غریبه هستم و لبخند می‌زدند و هر قدر کج و معوج می‌رفتم همراه من بود و حرف می‌زد و متصل می‌گفت که من از چشم کبود خوشم نمی‌آید، چشم سیاه دوست دارم. بالاخره ساعتم را از جیب بیرون آورده، گفتم جایی موعود هستم وقت می‌گذرد خداحافظ و از باغ بیرون شدم.»

 

مجله اینترنتی ۳۰بوک

شاید برایتان جالب باشد
نظر شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.